روز عوض و جزاست و ايام بازخواست شماست ! كوهتن رعدآواز گفت اين همان سوار است كه دىروز در ميدان پيلاندام و پلنگ چنگال را كشت . مرد مبارز است ، اما هيچ معلوم نيست كه كيست و عداوت او با ما از بهر چيست .
مرد مردانه و مبارز فرزانه مىبايد كه در ميدان او رود .
روايت كند راوى داستان كه پلنگ چنگال را هفت پسر بود و جمله كافر و حرامزاده و پسر بزرگتر را نام ماران بود ، چون كشندهء پدر و عم خود را در ميدان ديد مركب در ميدان جهانيد و سر راه بر بهزاد بگرفت و يك نعره بر بهزاد زد و گفت اى بىسروپاى هرجايى ، مرا مىشناسى ؟ من مارانم پسر بزرگتر پهلوان پلنگ چنگالم كه دوش در دست تو كشته شد . اكنون خود را چون مىبينى كه خود را بنادانى بكشتن دادى كه در ميدان آمدى و من ترا خواهم كشتن . بهزاد گفت اى حرامزاده ، تو نيز راه پدر در پيش خواهى گرفتن . ماران گفت هماكنون به تو بنمايم . اين بگفت و بضرب عمود گران حمله كرد . بهزاد آن ضرب را از دست ماران بگرفت . ماران آمد تا بگذرد بهزاد چنانش لگدى بر پهلوى مركب زد كه مرد و مركب را در خاك ميدان غلطانيد . آفرين از جان آزادبخت برآمد . بهزاد تيغى چون قطرهء آب بركشيد ، ماران از بيم جان برجست ، خواست تا بگريزد ، پهلوان بهزاد چنانش بر پس قفا زد كه سرش را ده گام بدور انداخت . فغان از هردو لشكر برآمد . ماران را برادرى بود كوهان نام ، مركب در ميدان جهانيد و مهملى چند بگفت و پارهيى بكوشيد و عاقبت ضربى بر ميان خورد و چون خيار بدونيم شد . برادرى ديگر در ميدان آمد غازان نام ، دست برآورد كه تيغ بر بهزاد زند ، پهلوان چنانش در زير بغل زد كه دست و سر و نيمتن در خاك انداخت . بدين آيين آن هفت برادر در ميدان آمدند و يكى جان بدر نبردند و همه بهلاك آمدند . بعد از آن خويشاوندان و متعلقان ايشان در ميدان مىآمدند و بدست پهلوان كشته مىشدند تا هشتاد و پنجتن را بكشت و سهمى و خوفى عظيم در سپاه فواق افتاد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 632
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٣٢