برو غالب كند . ازين نوع سخنها ميگفتند و او مىگريست و بهزاد او را تسلى مىكرد و شراب ميخوردند و آندو سپاه كار راستى فردا مىكردند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه آن شب در آن هردو سپاه از مبارزت و پهلوانى بهزاد ميگفتند و بعضى ميگفتند كه اين بازرگان هرچند كه مبارز جهانست و پهلوان زمانست اما با كوهتن چه تواند كردن كه در عالم هيچكس را زهره و ياراى آن نيست كه از دور درو نگاه كند يا آواز او بشنود . القصه آن شب در آن كار بودند تا وقتى كه نور صبح دميد و زاغ شب از پيش باز سفيد روز برميد .
آفتاب يونسوار از گلوى نهنگ شب سر برآورد :
دگر روز چون صبحدم بردميد * رخ شمس تابنده آمد پديد
بياراست ايام را آفتاب * درآمد سر هردو لشكر ز خواب
آواز كوس حربى و ناى رزمى و صنج و كرناى از هردو سپاه برآمد . لشكريان عزم حربگاه كردند . آزادبخت پادشاه ايمنشهر در قلب لشكر قرار گرفت و جهان پهلوان گيتى بهزاد گرد در پهلوى آزادبخت بايستاد . نقيبان چوبها در دست نقابت مىكردند تا از هردو طرف صف راست شد . جمله چشم در ميدان گماشتند تا كه آهنگ ميدان كند . برانگيخت مبارز روز وغا و پهلوان باوفا و شيرمرد ايام و يادگار رستم و سام ، بهزاد دلشاد ، غرق سلاح و آلات جنگ و بر آن مركب بحرى سوار شده كه در شرق و غرب عالم مثل آن مركب نبود ، چنانك استاد گويد ، بيت :
جگر آهنينى و رويين رگى * جهان در جهانى شدى در تگى
سرين فربهى زين ميان لاغرى * تو گفتى نبد جز مگر گوهرى
بدينگونه اسبى به زير اندرش * جوانى سرافراز و شاه از برش
يكى نيزه در دست از زرناب * درفشنده خودش چنانك آفتاب
طريت كرد و جولان نمود ، سراپاى ميدان بگرديد و نعره زد كه اى ظالمان بىدين و اى كافران لعين بياييد در ميدان هركه از شما مبارزترست كه امروز