تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
فردا طبل جنگ بزنند تا من در ميدان روم و كوه‌تن رعدآواز را در ميدان طلب كنم و در حضور جملهء عالميان دمار از جانش برآرم و شما را از جور و جفاى آن حرام‌زاده بتوفيق خداى تعالى برهانم و بعد از آن سر خود گيرم و باز عزم مملكت خود كنم كه اين همه سرگردانى من جهت شما بوده است . هرچند كه سؤال كردند كه نامت چيست ؟ نگفت . گفت نام بىهنر نام نيست ، فردا كه هنر خود بنمايم نامم خود آشكارا شود . جاسوسان آمدند و خبر آوردند كه فردا دشمنان عزم حرب دارند . آزادبخت به قوت بهزاد امر كرد كه شما نيز كار راستى جنگ كنيد . در هردو لشكر كار راستى فردا مىكردند . ازين طرف شادبخت كه عم‌زاده و داماد آزادبخت بود دست بهزاد را بگرفت و بخيمهء خود آورد و بنشستند و به شراب خوردن مشغول شدند . در ميانهء شراب خوردن شادبخت بگريست و بنياد حكايت كرد كه كوه‌تن بر من چه ظلم كرده است . محبوبم را دردانه كه عم‌زادهء منست و حلال و همسر منست ، اين حرام‌زاده هر سال بدين شهر مىآمد و حرب مىكرد و دردانه را طلب مىكرد ، عاقبت عاجز شد ، اين كوه‌تن را با ديوى دوستى هست ، اين حكايت را با او بگفت تا آن ديو حرام‌زاده بيامد و دردانه را از كنار من ربود و از براى او برد . اكنون مدتى شد ، اما دلم بدان پاره‌يى خوش است كه دست به دو نمىدهد و در وفاى منست . امسال ما بجنگ رفتيم و شكسته بازگرديديم و اين حرام‌زادگان از پى ما آمدند . ترا يزدان پاك و خداوند اين افلاك بفرستاد تا امروز مردانگى كردى و آن حرام‌زادگانرا هلاك كردى و جگر دشمنانرا ببردى و اگر فردا نيز مثل اين‌روز جنگ خواهى كردن زهرهء دشمنان را آب خواهى كردن . اما با كوه‌تن چه كنى كه حرام‌زاده‌يى زبردست است و در روز ميدان‌دارى به سه گرز كار مىكند ، يكى سيصد من و يكى پانصد من و يكى هفتصد من . چون نعره مىزند از آواز نعرهء او درودشت و كوه و صحرا مىلرزد . او را رعد آواز از آن جهت مىگويند . بهزاد گفت باكى نيست خداى تعالى قادر است كه مرا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 630 | مولانا محمد بن احمد بيغمى