كه حريف زبردستست . آيا اين مبارز چه كسى باشد كه در سپاه ايمن چنين سوارى هرگز نديدهايم ؟ نقيب سپاه گفت اى شاه مرد غريب است . كوهتن گفت مرا در ميدان مىبايد رفتن . اما حاليا بيگاه شد ، حاليا فرود آييم و فردا حرب از سر گيريم .
اين بگفت و بفرمود تا طبل آسايش زدند تا هردو سپاه بازگردند . آزادبخت گفت اى امراى من استقبال اين جوان غريب كنيد كه اگرنه او مىبود هم امروز سپاه ما را مىشكستند . از امرا بقرب دويست سوارى پهلوان بهزاد را استقبال كردند و همه بيكبار در پيش او خدمت كردند و گفتند اى پهلوان كرم كردى و لطف فرمودى .
بيا كه ملك آزادبخت شاه ايمنشهر انتظار شما مىكند . بهزاد گفت روا باشد . آن خلق از آن سلاح و از آن مركب عجب ماندند كه در عالم هرگز كسى از آن مركب و سلاح نديده بود كه در بر و بحر عالم مثل بهزاد سوارى نبود . چون در پيش آزادبخت رسيد از پشت مركب پياده شد و در پيش آزادبخت خدمت كرد .
آزادبخت نگاه كرد ، جوانى ديد نيكومنظر و خوبفر ، بلندبالا و ماهلقا ، جوانمردى و مروت و شجاعت ازو تابان بود . آزادبخت نيز از پشت مركب پياده شد و بغل برگشود و به مهر دل پهلوان بهزاد را در كنار گرفت و جبين او را ببوسيد و گفت اى جوانمرد خوشآمدى و شهر ما را بقدم خود مشرف و مزين كردى . پس دست او را بگرفت و در خيمه درآمد و در پهلوى خودش بنشانيد . بعد از آنكه جلاب بخوردند ، طعام درآوردند ، از اكل و شرب خلاص شدند . بلندهمت گفت اى جوانمرد نام و نسب از كه دارى و از كدام شهرى و بدين بقعه چون افتادى ؟ از حكايت خود شمهيى بگو تا از حال تو معلوم كنيم كه امروز مردانهوار حرب كردى .
بهزاد گفت من مرد غريبم و از ملك ايرانم . تقدير يزدان و حكم سلطانى و قسمت و نصيب چنين بود . چند روز است كه بىاختيار بدين موضع آمدهام و چند شب و روز آسودم و آب و نان اين مملكت خوردم و از جور كوهتن رعدآواز بر شما معلوم كردم . واجب شد دستى برآوردن ، و آنچه كردم بهمت و دولت تو كردم . بفرماى كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 629
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٢٩