مجالش نداد ، تيغ چون قطرهء آب بركشيد و چون آب و آتش بر آن كافر ناخوش حمله كرد . پيلاندام از بيم جان سپر پولاد از براى دفع تيغ بهزاد در سر كشيد كه باشد آن ضرب را از خود دفع كند . چنانش بر قبهء سپر زد كه سپر در دست او به دو نيم شد . سريلمان تيغ بر ميل كلاهخود آمد و درهم بشكافت و بر كلهء سرش آمد و ببريد ، از حلق و حنجره بگذشت و تا بند كمر برسيد بايستيد . پيلاندام بدونيمه شد . بهزاد بباد مركب درگدشت . پيلاندام از پشت مركب درافتاد . غوغا از سپاه ايمن و سپاه فواق برآمد . آزادبخت خرم شد و از شادى كلاه بر هوا انداخت .
كوس بشارت فروكوفتند . كوهتن رعد آواز از ضرب تيغ بهزاد تعجب كرد .
پيلاندام را برادرى بود كه او را پلنگ چنگال ميگفتند . چون برادر خود را كشته ديد ، بىاختيار مركب در ميدان جهانيد و سر راه بر بهزاد بگرفت و نعره بر بهزاد زد كه اى هيچكس تو چه كس باشى كه برادر مرا هلاك كنى ؟ بهزاد گفت اى حرامزاده ، عالم بدست شما دادهاند كه هيچكس نباشد كه جواب كار شما بگويد كه هرچه خواهيد بكنيد ؟ پلنگ چنگال گفت ما خود مردم اين دياريم و مدتهاست كه اين عداوت در ميان ماست ، بارى تو كيستى كه هيچ نام و نشانت پيدا نيست ؟ بهزاد گفت من مرد غريبم و يزدانم بقدرت از براى دفع شما فرستاده است . پلنگ چنگال حمله كرد . بهزاد نيز حمله كرد ، لحظهيى بكوشيدند ، ناگاه بهزاد كمين كرد برو و تيغ را حوالهء سر او كرد . بهزاد تيغ را بگردانيد و بزد بر كمر بند او كه چون خيارش بدونيم كرد . آفرين از جان آزادبخت برآمد . جمله تحسين كردند . كوهتن رعدآواز از آن ضرب تيغ بلرزيد . ديگرى در ميدان آمد ، كشته شد ؛ هركه آمدى بحملهء اول كشته شدى .
مؤلف اين اخبار چنين روايت مىكند كه بهزاد پهلوان آن روز در آن ميدان هفتاد مبارز را بر زمين زد . ديگر هيچكس آهنگ ميدان نكرد . كوهتن رعدآواز گفت اگر حريف اينست كه حاضر است به غير از من هركه در ميدان رود كشته شود
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 628
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٢٨