كه آيا اين كيست بدين هيبت و صلابت و بدين فر و شجاعت ؟ آزادبخت در گريه و زارى بود و ميگفت اى خداى كريم و رحيم و اى معبود عليم ، و اى بىنياز بندهنواز ، و اى ضعيفانرا دستگير ، و اى جبارانرا گردنشكن ، ما ضعيف افتاده بدست اين ظالمان ، بفرياد رس !
برآورد سر را و گفت اى خدا * تويى كردگار زمين و سما
تو آنى كه از هيچچيز آورى * همان عاجزانرا كنى ياورى
ببخشاى بر چشم گريان ما * ببخشاى بر جان بريان ما « 1 »
آزادبخت با قاضى حاجات در مناجات بود كه جهان پهلوان عالم بهزاد دلشاد عزم ميدان كرد . بلندهمت وزير گفت اى ملك دعات مستجاب شد ! بنگر آن سوار را كه در روى ميدان جنگ چگونه ايستاده است كه در سپاه ما هرگز مثل آن سوار نبوده است . گويا كه يزدان از عالم غيب از براى ما فرستاده است ! آزادبخت نگاه كرد ، بهزاد را ديد ، عقل از سر آزادبخت بدر رفت ، و با بلندهمت گفت كه عظيم سواريست ! گويا چه كسى باشد كه در سپاه ما مثل او كس نديده است ! بلندهمت گفت كه هيچ مگوى ، يزدان از غيب براى مدد ما فرستاده است ، تا حال او با پيلاندام بچه رسد . جمله چشم در ميدان گماشتند .
اما راويان داستان چنين روايت ميكنند كه چون جهان پهلوان عالم بهزاد پهلوان در مقابل آن حرامزادهء سگ پيلاندام درآمد ، يك نعرهء صعب بر پيلاندام زد كه اى حرامزادهء نابكار تا كى جور و جفاى تو در عالم باشد ؟ مرا يزدان از غيب فرستاده است كه داد مظلومان از تو ظالم بستانم . پيلاندام چون بهزاد را بديد حيران بماند و گفت تو كيستى كه هيچ آيين اين مملكت ندارى ؟ كيستى و بچه كار آمدهاى ؟ بهزاد گفت اى ملعون مرا نمىشناسى ؟ من يادگار رستم زالم بهزاد دلشادم ، بگرد تا بگرديم ! پيلاندام خواست كه ديگر سخن گويد بهزاد
هامش
( 1 ) - اين ابيات از گزارندهء داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .