جولان بود كه ناگاه به امر إله از گوشهء سپاه ايمن از صف زيرتر سوارى عزم ميدان كرد كه تا ديدهء بيننده بود و گوش شنونده مثل آن سوار نهديده و نهشنيده .
بر مركب بحرى كه هزار نقش برو بود سوار شده بود ، ازين مركب فيل نهادى كوه بنيادى رعدآوازى برقتازى شير نبردى ببرزورى ، چون باد وزان و چون آتش سوزان در برگستوان جنگ كشيده ، از گوش تا به دم و از دم تا به سم در آهن و پولاد رفته ؛ بر پشت او سوارى ، دلاورى ، نامآورى ، جوان چون سرو سهى ، خفتان لعلى در بر و كلاهخودى شانزده پهلو مذهب بر تارك سر و زرهى خرد حلقهء داودى پوشيده ، ساقين و ساعدين بسته ، عمود صد و نود من در قرپوس انداخته ، و تيغ مصرى قبضه جواهر آويخته ، و سپرى از پولاد هفت قبه از زر سرخ در چپ انداخته ، و تركش پر از تير خدنگ زرنگ نه مشتى عقاب پر بربسته و كمان عاج قبضهء طيار گوشه در قربان نهاده ، و نيزهيى چون مار افعى بر سر چنگ گرفته و آنچه مردان مرد را در روز مردى به كار آيد بر خود راست كرده ، بيت :
يكى اسب بحرى چو كوهى به زير * بدندان جوان و بميدان دلير
قوى گردن و خرد سر سنگ سم * به برگستوان در ز سر تا به دم
ز ايران يكى گرد بر پشت او * كمان قوى قبضه در مشت او
در آهن مغرق ز سر تا ركيب * نه از مرگ بيم و نه در دل نهيب
درآمد بميدان پيكار در * نهاده يكى خود بر فرق سر « 1 »
در آن دو سپاه بساز و سلب او نبود . مرد نبود او شير بيشهء مردى بود و نهنگ درياى شجاعت و اژدهاى روز مبارزت و رستم زمان و يادگار سام نريمان .
آن مير با [ صلابت ] و آن جوان با هيبت بهزاد دلشاد بود كه آن روز از بهر رضاى خداى تعالى در ميدان آن كافر دغا و آن سگ پرجفا رفت . هركه را از دوست و دشمن و از فواق و ايمن چشم بر بهزاد افتاد ، جمله را عقل از سر بدر رفت
هامش
( 1 ) - اين ابيات از گزارندهء داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .