عقب ايشان بفرستم ! اين بگفتند و بر هم حمله كردند و چند ضرب در ميان ايشان خطا شد . پيلاندام حرامزادهيى زبردست بود ، تابان حريف او نبود ، تيغى بزد و سر مركب پيلاندام را بر خاك انداخت . پيلاندام از مركب سكندر خورد و درافتاد ، تابان تيغ ديگر بزد و بر دوش آن حرامزاده آمد و اندكى مجروح شد ، ميخواست كه بگذرد ، آن حرامزادهء نابكار سردست فراز كرد و عنان مركب تابان را بگرفت و بدست ديگر گريبان آن جوان پرحسرت را بگرفت و زور كرد و او را از پشت مركب بشيب كشيد . تابان بكوشيد ، اما فايدهاش نكرد ، آن حرامزاده دست او را بربست و او را بر سر پا نشانيد و قصد كشتن او كرد و او هرچند زارى مىكرد فايدهيى نبود . آواز بلند كرد و برادرش را آواز داد و گفت اى برادر بفريادم رس كه اين حرامزاده بر من رحم نمىكند !
درفشان چون آواز برادر شنيد آتش در جانش افتاد ، بىاختيار مركب درتگ انداخت تا باشد كه برادر را مددى كند . او درآمدن بود ، آن ملعون تيغى زد و سر تابان را در خاك انداخت . برادر درآمدن آن حال را بديد سرآسيمه شد . چون نزديك رسيد تقدير خداى تعالى چنان بود كه دست مركب درفشان در سوراخى فرورفت ، مركب در دويدن بسر درآمد ، مسكين درفشان در پيش پيلاندام در افتاد ، خواست كه برخيزد آن حرامزاده تيغى بزد و كار درفشان را تمام كرد . چون حرامزاده پيلاندام چنان كارى بكرد ، چهار كس از سپاه ايمن بكشت ، آزادبخت و بلندهمت و جملهء سپاه همه دستارچهها بر چشم نهادند و زارزار بگريستند . اهل برج و بارو فغان برآوردند . وهم و ترسى عظيم در آن سپاه افتاد ، ديگر هيچكس را ياراى ميدان رفتن نبود . آزادبخت [ دست ] برآورد و گفت الهى همچنانكه اين حرامزاده بر ياران ما هيچ رحم نكرد تو بقدرت از عالم غيب كسى را برگمار بر او كه برو هيچ رحم نكند .
خلق در تضرع و گريه و زارى بودند و آن حرامزاده در ميدان در طريت و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 625
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٢٥