جهانيد و تيغى بر پس قفاى آن جوان ايمنى زد و سر او را بر سينهء برادرش انداخت .
بعد از آن پياده شد و آن هر دو سر را برداشت و رو بپاى علم كوهتن رعد آواز نهاد .
چون برسيد آن هر دو سر را در پاى مركب كوهتن انداخت . كوهتن آفرين كرد و بفرمود تا آن سرها را بر سر نيزه كردند و كوس بشارت زدند . كوهتن مركب خاص خود به پيلاندام داد ، آن ملعون سوار شد و باز عزم ميدان كرد . چون بميان ميدان رسيد طريت كرد و جولان نمود و مبارز خواست .
راوى داستان روايت كند كه خسرو را دو پسر بود يكى هجده ساله و يكى بيست و چهار ساله ، هر دو چون دو سرو كه در بوستان شجاعت برآمده باشد و يا چون دو آفتاب كه در آسمان مبارزت طلوع كرده باشد . يكى را تابان نام بود و ديگرى را درفشان . آن دو برادر چون پدر خود را كشته بديدند ، فغان از جان ايشان برآمد . برادر كوچكتر كه تابان بود گفت اى برادر ، ديدى كه چه خوارى « 1 » با پدر و عم ما رفت ! همتى كه رفتم در ميدان ، باشد كه كينهء پدر و عم بخواهم يا من نيز كشته شوم . درفشان گفت زينهار اى برادر كه در ميدان نروى كه اين ملعون حرامزادهيى بد است . بگذار تا من بروم . گفت نه اى برادر من بروم كه طاقت درد تو ندارم . اين بگفت و مركب كوه پيكر شير نهاد را در ميدان جهانيد و سر راه بر پيلاندام بگرفت و گفت اى حرامزادهء سيهروى ! هيچ ميدانى كه چه كردى ؟ مرا بداغ پدر و عم سوختى و جگرم را سوراخ كردى ! هماكنون با تو كارى كنم كز آن در عالم بازگويند ! پيلاندام گفت تو چه كسى كه در ميدان آمدى و خود را سپر بلاى ديگران كردى ؟ آخر ديدى كه با اين ديگران چه كردم و هريك را بزارىزار كشتم . تو چرا بر خود رحم نكردى ؟ تابان گفت اى كافر حرامزادهء بدكردار ، چون تحمل كنم و در ميدان نيايم كه يكى عم و يكى پدرم بودند كه ايشانرا رايگان كشتى . پيلاندام گفت اكنون معلوم كردم ، ترا نيز در
هامش
( 1 ) - در اصل : خارى .