تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
راوى داستان روايت كند كه در سپاه آزادبخت جوانى بود عظيم مبارز و پهلوان و او را شادان نام بود و برادرى داشت چون خورشيد تابان خسرو نام . اين شادان شاه مركب در ميدان جهانيد و در ميدان آمد . پيل‌اندام او را بديد ، بخنديد و گفت اى نادان چرا در ميدان من آمدى بگو كه چه نام دارى كه رايگان بدست من بهلاك خواهى آمدن ! آن جوانمرد گفت كه نام من شادان شاه است . هم‌اكنون دمار از جانت برآرم . پيل‌اندام نيزه در نيزهء شادان انداخت . لحظه‌يى به نيزه با هم بكوشيدند ، از ناگاه پيل‌اندام تيغ بركشيد و قبهء سپر بر قبهء سپر هم زدند و تيغ در فرق و درق هم نهادند و بسيارى بكوشيدند . پيل‌اندام تيغى بزد و سر مركب شادانرا بينداخت . شادان سرنگون از مركب درافتاد ، تا سر برداشتن آن حرام‌زاده تيغى براند و سر شادانرا از تن جدا كرد . فغان از سپاه [ شهر ] ايمن برآمد . آه از جان آزادبخت برآمد و دست بر دست زد و فغان از سپاه برآمد . برادر شادان خسرو ، چون برادر را چنان بديد بىاختيار مركب در ميدان جهانيد . چون بر سر برادر رسيد تن برادر هنوز مىطپيد و خون از حلق او ميرفت . خسرو خود را از بالاى مركب بر برادر انداخت و تن برادر را در كنار گرفت و ميگريست و ميگفت اى برادر عزيز ، من بىتو جهان نمىخواهم ! پشت و پناهم تو بودى ! چشم و چراغم تو بودى ! يادگار پدرم تو بودى ! دريغ از آن حسن و جمال تو ! دريغ از آن خوبى و كمال تو ! دريغ از آن جوانمردى و شجاعت تو ! دريغ از آن سوارى و مبارزت تو ! بدست كافران بهلاك آمدى و مرا در فراق خود سوزانيدى ! طاقت فراق تو ندارم ! بيت :
بزارى بدان كشته نالنده شد * بمانندهء ابر بارنده شد همىگفت اى يار پر دل دريغ * كه ماهت نهان گشت در زير ميغ دريغا عيارى و فرزانگيت * دريغا دليرى و مردانگيت
اين ميگفت و زارى مىكرد تا وقتى كه بيهوش شد و عقل از وى برفت . پيل‌اندام ملعون سنگ‌دل چون چنان ديد فرصت را غنيمت شمرد و مركب در خسرو