كه داند كه فردا جهان چون شود * بماند چنين يا دگرگون شود
تا عاقبت آن شب ظلمانى را بروز نورانى مبدل كردند و از براى تاج سلطان روز كنار افق را به دانهء لعل آفتاب مرصع كردند و پردهء ظلام را از پيش ديدها برداشتند و مرغ سفيد روز را از قفس عالم بگذاشتند .
چو ملك شب از روز تاراج شد * سر چرخ را مهر چون تاج شد
دو درياى لشكر درآمد بموج * برآمد بخارى سيه تا به اوج
ز سمّ فرس تا به ترگ كلاه * در آهن نهان بود هر دو سپاه
چون آن دو لشكر صف آراستند ، خلق شهر از زن و مرد و خرد و بزرگ جمله بر سر برج و بارو برآمدند . آن پيرزن خبر به بهزاد كرد كه هر دو سپاه صف آراستند ، اكنون جنگ خواهند كرد . بهزاد مبارز غرق سلاح شد و مركب بحرى را در زير زين كشيد و خود را برآراست و بتوكل خداى تعالى سوار شد . با آن پيرزن گفت اى مادر مرا بهمت يارى ده كه رفتم كه تا آزادبخت را يارى بدهم . اى مادر تو بر سر برج برآى و تفرج كن كه با جان دشمن چها خواهم كرد . اين بگفت و مركب بحرى را از رباط بيرون جهانيد و مىراند تا از در دروازه بيرون آمد و رو به سپاه آزادبخت نهاد . چون رسيد در جناح قرار گرفت و چشم در ميدان گماشت . اول كس كه آهنگ ميدان كرد از سپاه كوهتن رعد آواز بود ، بر مركب چون كوه پارهيى سوار شده بود و برگستوانى از پوست پلنگ بر پشت مركب انداخته و پيشبندى از آيينهء چينى بر پيشانى مركب بسته و بر پشت او كافر زبردست نشسته ، از فرق سر تا ناخن پا غرق آهن و پولاد شده و كلاه خود هشت پهلو بر سر نهاده و عمود گران در قرپوس زين انداخته و نيزهء پولاد دراز قد در دست گرفته ، نعرهزنان عزم ميدان كرد . چون بميان ميدان رسيد نعره زد و طريت كرد و جولان نمود و آواز برآورد و گفت اى قوم بدانيد كه منم پلنگاندام ، بنده و چاكر كوهتن رعدآوازم ، بياييد هركه از شما مبارزتر است . آزادبخت گفت كيست كه در ميدان اين كافر حرامزاده رود كه عظيم سواريست !