تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
سپاه باشد ؟ گفت بيرون از رعيت شهر صد و بيست هزار . بهزاد گفت در مملكت شما هيچ مرد نيست « 1 » ؟ خلقى بدين بسيارى و شهرى بدين آبادانى و حصارى بدين محكمى چرا بايد كه چنين بترسيد ؟ پيرزن گفت اى جوان تو هيچ عقل ندارى و نمىدانى كه چه ميگويى ! كه اگر بجاى اين صد و بيست هزار كه هستند پانصد هزار باشند كه برابر كوه‌تن رعدآواز نتوانند ايستادن كه او كافريست كه بعمود هزار من جنگ مىكند و آواز او از رعد صعبتر است ! شير نر در او نمىتواند نگاه كردن ! در روى بساط عالم هيچ‌كس جواب كار او نمىتواند گفتن مگر رستم زال يا فرزندان رستم زال . اين حرام‌زاده بلاى آسمانى است و از نسل ديو است و او را ديو پرورده است ، ديوى كه او را صندلوس مىگويند . بهزاد گفت مگر به غير رستم و فرزندان او در عالم مرد نيست ؟ فردا بشنوى كه در روز ميدان‌دارى كارى با صندلوس ديو كنم كه تا عالم باشد از آن بازگويند . صندلوس ديو يا كوه‌تن كدام حرام‌زاده باشند كه توانند در عالم بر بندگان خداى تعالى ظلم كنند ؟ تو فارغ باش كه مرا يزدان بقدرت از براى آن بدين مملكت آورده است كه داد خلق اين شهر از حرام‌زاده كوه‌تن بستانم . پيرزن تصور مىكرد كه مگر بهزاد مست شده است و از سر مستى لافى مىزند . نمىدانست كه او كيست . پيرزن با خود گفت اين جوان مست است ، نمىدانم كه چه مىگويد ، اگر از دور چشمش بر كوه‌تن رعدآواز افتد زهره‌اش از ترس بطرقد . پيرزن چارهء خود مىكرد و آنچه داشت در خاك پنهان مىكرد و بهزاد شراب مىخورد و انتظار بامدادان مىكرد . اما ناقلان اين سمر و راويان اين خبر چنين روايت ميكنند كه آن شب در آن دو سپاه هيچ‌كس خواب نكردند . كافران از شادى كه فردا غارت و غنيمت خواهيم گرفتن و مؤمنان از غم و ملالت كه حال ما در دست اين طايفهء دون چون خواهد بودن ، و هيچ‌كس را از حال فردا آگاهى نه كه اين حقه‌باز گردون از زير اين پردهء زمردگون چه شعبده بيرون خواهد آوردن ، بيت :
هامش
( 1 ) - در اصل : نيست كه .