است كه در مقابل ما آمدهاند ! گفت يك امشب ديگر بيشتر بقا ندارند ! كوهتن اعتماد بر بازوى خود داشت ، حكم كرد تا سپاه فرود آمدند و جمله دل بر آن داشتند كه البته فردا اين سپاه را خواهيم شكستن و مال و مركبان ايشانرا غارت خواهيم كردن . ايشان در خرمى و شادى ،
راوى اين داستان روايت كند كه از آن طرف آزادبخت با دامادش كه اين همه فتنه به جهت او بود ، شادبخت ، با سپاه ايمن جمله فرود آمدند ، با چشم گريان و دلطپان . آزادبخت گفت اى جوانمردان از كرم خداى تعالى نوميد مباشيد . آن دو سپاه از هر دو طرف به كار راستى حرب مشغول شدند و منادى حرب در آن هر دو سپاه زدند كه فردا جنگ است ، جنگ بايد كردن . خلق شهر از سر برج و بارو بازگشتند و يكديگر را وداع مىكردند و زارزار مىگريستند كه دريغ از زن و اهل و عيال ما كه بدست اين كافران فواقى خواهند افتادن ! دريغ از مملكت ايمن شهر ! دريغ از شاه و گداى اين مملكت كه يكى ممكن نيست كه جان ببرند ! بهزاد پهلوان ، آن يل ايرانى ، در آن غرفهء رباط شراب مىخورد و آن غوغا و جوش و خروش و تضرع و زارى خلق مىشنيد و جمله را از سر آن غرفه مىديد ، دانست كه حالتى هست كه خلق در حيرتند كه ناگاه آن پيرزن رباطى از در درآمد . بهزاد مست بود ، گفت اى مادر چه حالتست كه خلق بهم برآمدهاند و پدر به فرزند نمىايستد ؟ پيرزن گفت اى جوان نادان هرچند كه گفتم ازين شهر برو و جان خود را بدر بر قبول نكردى و سخن من نشنيدى و خلق اين شهر جمله در عين تلفاند ، تو نيز چارهء جان خود كن !
بهزاد گفت اى مادر بسيار گفتى ! بارى بگوى كه چه بوده است ؟ گفت ازين بدتر چه باشد كه كوهتن رعدآواز آمد و در برابر سپاه ايمن فرود آمد و فردا جنگ خواهد بودن . بهزاد گفت اى پيرزن چند هزار مرد آورده است كه شما چنين نوميديد و مىترسيد ؟ پيرزن گفت هشتاد هزار سوار آورده است . گفت آزادبخت را چه مقدار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 620
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٢٠