از آن راه افواق برخاست گرد * كز آن گرد شد سينها پر ز درد
بزد باد خود را ابر گرد بر * بدونيمه بشكافت سرتابسر
سپاهى همه نامداران كار * بيكبار بر پشت اسبان سوار
سراسر درقهاى « 1 » زرين بدوش * دل از كينه بىصبر و سر پرخروش
همه تشنهء حرب و جوياى كين * خروشنده چون رعد بر پشت زين « 2 »
سپاه ايمن آگاه شدند ، جمله سوار شدند و خلق شهر از صد هزار افزونتر بر سر برج و بارو برآمدند . جمله با رنگهاى زرد و چشمهاى گريان و دل لرزان چشم در آن بيابان انداختند . آن كافران جوقجوق و گروه گروه جمله غرق پولاد مىآمدند ، و علمها جمله اژدرهاپيكر و پلنگپيكر و بهيبت تمام مىآمدند تا وقتى كه چتر كوهتن رعدآواز پيدا شد . عظيم با هيبت تمام ، قد و بالاى چهلگز بركشيده ، از سر تا ناخن پا غرق پولاد شده ، هركه را چشم بر آن قد و بالا افتاد جمله از صلابت آن كافر چون بيد و نى مىلرزيدند . آزادبخت با بلندهمت وزير گفت كه خدا داند كه حال ما در دست اين حرامزادگان كافر بچه خواهد رسيدن .
بلندهمت گفت كه خدا كريم است ، شايد كه بقدرت لطيفهيى سازد كه ما از دست اين حرامزادگان خلاص شويم كه قادر اشياست و صانع احياست .
هزار نقش برآرد زمانه و نبود * يكى چنانك در آيينهء تصور ماست
اميد بفضل خداى تعالى دارم كه ما ضعيفان بىقوت را بقدرت نصرت دهد .
اين ميگفتند و در آن سپاه با صلابت نگاه مىكردند . تا وقتى كه كوهتن رعدآواز در رسيد و آن سپاه را بديد كه در برابر او صف آراسته بودند . بقهقهه بخنديد ، چنانك آواز خندهء او را جمله بشنيدند ؛ با جهانسوز پهلوان كه بعد از كوهتن در آن سپاه او بود گفت آزادبخت بدان راضى نيست كه از قفاى حصار با ما جنگ كند ، در برابر ما سپاه آورده است ! جهانسوز گفت اى ملك جمله را اجل گرفته
هامش
( 1 ) - گوينده تلفظ « درقه » را هنگام جمع رعايت نكرده است .
( 2 ) - شعر از گويندهء داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .