تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
آن حرام‌زاده من بگويم . بتوفيق خداى تعالى كار [ ى ] با كوه‌تن رعدآواز بكنم كه از آن در عالم بازگويند . تو ايمن باش و هيچ فكر مكن . اما با من بگوى كه آن سپاه كى خواهند رسيدن . پيرزن گفت ميگويند كه هفت روز ديگر ميرسند . بهزاد گفت حاليا تا هفت روز خيلى است ، ما بعيش خود مشغول باشيم و دم را غنيمت داريم كه از حال فردا خبرى نداريم كه حكماى روزگار گفته‌اند ، بيت :
تا كه توانى مخور انده دنيا كه هست * حال جهان مختلف كار جهان سرسرى
بهزاد بعيش مشغول شد و شب‌وروز شراب مىخورد . آزادبخت را دم‌بدم جاسوسان مىرسيدند و خبر مىآوردند كه كوه‌تن رعدآواز مىآيد ، تا عاقبت جاسوسان آمدند و گفتند كه فردا كه آفتاب طلوع مىكند لشكر دشمن ميرسند . غوغا در شهر ايمن افتاد ، خلق بهم برآمدند ، فرياد از نهاد خلق برآمد و زن و مرد در گريه و تضرع درآمدند . فرزندان در دامن پدران چسبيدند و خلق يكديگر را وداع ميكردند و از يكديگر حلالى ميخواستند . بعضى خلق رخت پنهان مى كردند ، آنچه ايشان مىكردند بهزاد از بالاى آن غرفه مىديد و زارى ايشان مىشنيد كه خلق آن مملكت چگونه مىترسيدند . بهزاد گفت انشاء اللّه كه خداى تعالى توفيق دهد و نصرت بخشد كه جواب اين ظالمان بگويم و اين مسلمانانرا از دست اين ظالمان برهانم . راوى داستان گويد كه چون شب درآمد ملك آزادبخت حكم كرد كه طلايه از شهر ايمن بدر كردند و حكم كردند كه سپاه به كار راستى جنگ فردا مشغول شوند . آن جزع و آن فزع « 1 » بر فلك ميرفت ؛ صد هزار چراغ و مشعله بركرده بودند و كار راستى حرب مىكردند تا عاقبت آن شب بگدشت . چون شب تيره بسر آمد و خورشيد جمشيد طلوع كرد ، خلق بر سر برج و بارو آمدند :
چو شد هفتمين روز از بامداد * چو خورشيد تابان علم برگشاد
هامش
( 1 ) - در اصل : آن فزع آن .