تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
بزنيم و با دشمن رو با رو حرب كنيم . اگر نصرت يافتيم نيكو ، و اگر شكستى واقع شود بناچار در شهر رويم و از قفاى حصار حرب كنيم . آزادبخت حكم كرد تا سپاه بيرون [ شهر ] خيمه و بارگاه زدند ، آزادبخت بيرون شهر درآمد و به كار راستى حرب مشغول شدند . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه مردم از « 1 » رعيت و لشكرى عظيم مىترسيدند كه آوازهء آمدن كوه‌تن رعدآواز بود كه درين چند روز خواهد رسيدن . آن پيرزن پيش پهلوان بهزاد آمد ، ترسان و لرزان . بهزاد گفت اى مادر ترا چيست كه ترسان و گريانى ؟ پيرزن گفت اى جان مادر هرچند كه ترا نصيحت كردم كه سر خود گير و ازين شهر پربلا برو قبول نكردى و خود را بر باد دادى ! جاسوسان ملك آزادبخت آمده‌اند و خبر آورده‌اند كه اينك كوه‌تن رعدآواز با سپاه هشتاد هزار كافر مىآيند و كوه‌تن سوگند ياد كرده است كه اين نوبت تا خاك ايمن‌شهر را در دريا نمىريزم و خلق ايمن‌شهر را تمام نمىكشم و اهل و عيال ايمن‌شهر را اسير و برده نمىكنم بازنمىگردم . دريغ از مردم اين شهر و مملكت ايمن‌شهر كه بر باد فنا خواهد رفت ! بهزاد گفت اى مادر ، ملك آزادبخت چه مقدار سپاه دارد ؟ پيرزن [ گفت ] صد هزار سوار و پياده دارد . بهزاد گفت اى مادر مگر در شهر شما مرد نيست ؟ شهرى بدين بزرگى و صد هزار مرد آماده چرا بايد كه چنين ترسان باشند ؟ چرا مردانه‌وار جنگ نكنند و شر دشمنانرا از خود دفع نكنند ؟ پيرزن گفت اى فرزند تو چها مىگويى ؟ اگر بجاى اين صد هزار پانصد هزار باشند كه يك حملهء كوه‌تن رعدآواز را پاى ندارند كه اين حرام‌زاده چهل گز بالا دارد و به گرز پانصد منى و هفتصد منى و هزار منى جنگ مىكند . در عالم هيچكس نيست كه با او برآيد . بهزاد گفت اى مادر تو ايمن باش كه خداى تعالى قادر است كه مرا برو غالب كند كه جواب
هامش
( 1 ) - در اصل : آن .