گفت هركسى كه هستى آخر فرزند رستم زال نيستى و اگر فرزند رستم نيز باشى با صندلوس ديو چه كنى كه او ديو است و تو آدمى و اين صندلوس هشتاد گز بالا دارد و با اين كوهتن رعدآواز دوستى دارد . سخن من قبول كن كه جوان غريبى و مركب و سلاح خوب دارى ، جهدى بكن و ازين شهر بدر رو و سر خود گير . پيش از آنكه سپاه كوهتن بيايند و فتنه برخيزد . آنگاه نتوانى رفتن . بهزاد گفت اى مادر اگر من رستم زال نيستم از فرزندان رستم زالم ، به چهار پشت برستم زال مىرسم ، تا من جواب كوهتن رعدآواز نگويم ازين مملكت نروم . پيرزن گفت تو از فرزندان رستم زالى ؟ گفت بلى . گفت برخيز و راه گريز پيدا كن كه اين صندلوس پسر اكوانديو است و اكوان بر دست رستم كشته شده است و صندلوس چراغ بركرده است و از فرزندان رستم زال ميجويد كه به خون پدرش بكشد . برخيز و بگريز كه صندلوس ترا طلب مىكند ! بهزاد گفت اينك من بپاى خود آمدهام ! تا صندلوس ديو را و كوهتن رعدآواز را هردو را هلاك نكنم ازين مملكت نروم . بهزاد مست بود كه اين سخنها ميگفت . پيرزن گفت اين جوان مست است كه اين سخن ميگويد و لاف مىزند ، اگر صندلوس را بخواب ببيند امكان دارد كه از هيبت او بميرد . پيرزن گفت اى فرزند ما آنچه ميدانستيم از نصيحت به تو گفتيم ، باقى تو ميدانى . بهزاد گفت همه كارها به حكم خداى تعالى است و بىحكم خداى تعالى هيچ كارى نيست . بهزاد در آن خانهء پيرزن بعيش و عشرت مشغول بود و آن پيرزن از اخبار هرچه مىشنيد براى بهزاد خبر مىآورد تا چند روز برين برآمد .
ملك آزادبخت صد هزار سوار و پياده عرض داد ، شصت هزار سوار و چهل هزار پياده به غير از خلق رعيت . آزادبخت خرم شد ، وزيرش بلندهمت گفت اى ملك چون سپاه ما غلبه است هيچ لازم نيست كه ما در شهر رويم و در دروازه را بربنديم . مصلحت درآنست كه در بيرون شهر بر كنار خندق خيمه و بارگاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 616
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦١٦