تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
جنگ نخواهيد كردن بگوييد تا من نيز چارهء خود بكنم . رعيت چون اين سخن بشنيدند فغان برآوردند و گفتند تو ملك مايى و ما جمله رعيت توايم ، بجان و دل ايستاده‌ايم ، ما نيز سروجان و مال و اهل و عيال فداى تو مىكنيم . اگر فرصت يابيم و اگر بهلاك آييم فداى تو رفته باشيم . بلندهمت وزير آنچه از رعيت شنيده بود با ملك بگفت . ملك آزادبخت خرم شد و حكم كرد كه در خزينه برگشودند و مال بىحد بر سپاه و رعيت بريختند و به كار راستى جنگ مشغول شدند . ازين طرف پيرزن پيش بهزاد آمد و آنچه شنيده بود با بهزاد بگفت و بعد از آن گفت هرچند كه ميدانند كه حريف نخواهند بودن اما بناكام از بهر عيال خود بجان خواهند كوشيدن تا تقدير خداى تعالى چيست . تو مرد غريبى و مركب نيك دارى نوعى كن كه زودتر ازين مملكت بدر روى كه بلاى عظيم درين مملكت روى نهاده است . عجب اگر اين شهر خراب نشود و زن و بچهء مردم اين شهر اسير و برده نشوند و بدست كافران نيفتند ! بارى تو مرد غريبى و زن و بچه‌يى ندارى ، بارى تو بدر رو كه درين ميان نباشى ! بهزاد بخنديد و گفت اى مادر من از مملكت ايرانم ، از مملكت من تا اينجا بسيار راهست ، مرا تقدير خداى تعالى بىاختيار بدين مملكت آورده است ، سبب آنست كه اين مظلومانرا بتوفيق خداى تعالى خلاص كنم و خاك در كلهء سر كوه‌تن رعدآواز كنم . راوى اين داستان روايت مىكند كه چون پيرزن از بهزاد اين سخن بشنيد حيران بماند و گفت اى جوان اين چه سخن باشد كه تو ميگويى ؟ آزادبخت كه پادشاه مملكت ايمن‌شهر است ، با صد هزار سوار كه دارد و با چنين مملكت كه در فرمان دارد ، حريف نيست و راه گريز ميطلبد كه بگريزد ؛ تو مرد غريبى ، به تو هيچ تعلقى ندارد ؛ تو يك سوارى ، به تو چه فايده و از دست تو چه برآيد ؟ بهزاد گفت اى مادر تو مرا نمىشناسى و نمىدانى كه من كيستم . خداى تعالى مرا بدين مملكت از آنجهت رسانيده است كه اين كار از دست من برآيد . پيرزن