تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
هرچند كه ملك ما حريف نبود ، اين شهر شهر عظيم محكم است و خلق اين شهر جمله جنگىاند ، نمىتوانست كه اين شهر را بگيرد ، از گرفتن اين شهر عاجز شده بود . رفت و اين قصه را با صندلوس ديو كرد . ديو در شب آمد و دردانه را از بغل شوهرش بربود و ببرد و هيچ‌كس نمىدانست كه اين دختر كجا رفت و دايم برادر و شوهر در فراق آن دختر گريان و نالان بودند تا امسال معلوم كردند كه او را صندلوس ديو برده است پيش كوه‌تن رعدآواز ، اما آن دختر دست بكوه‌تن نداده است و ازين سبب دربند بلاست . چون برادر آگاه شد سپاه شصت هزار برداشت و رفت تا باشد كه خواهر را خلاص كند ، نتوانست ، شكسته بازآمد ، اكنون ميگويند كه كوه‌تن رعدآواز سپاه در عقب آزادبخت و شادبخت مىآورد ، خلق شهر در خوف‌اند كه كوه‌تن سوگند خورده است كه اين نوبت بازنمىگردم ، تا شهر ايمن با خاك يكسان نمىكنم بازنمىگردم ، و خلق شهر عظيم در خوف‌اند . بهزاد گفت اى مادر ، هيچ معلوم كردى كه آزادبخت در جنگ كوه‌تن رعدآواز ايستادگى خواهد كردن يا طاقت جنگ كردن ندارد ؟ پيرزن گفت نمىدانم ، خلق شهر جمله بر در ايوان ملك جمع آمده‌اند تا ملك چه گويد . بهزاد گفت برخيز و بر در ايوان ملك برو و از بهر من خبرى بياور . پيرزن از بهر بهزاد نعمتى و شرابى آورده بود ، پيرزن رفت و بهزاد بعيش بنشست و انتظار پيرزن مىكرد . خلق شهر از صد هزار افزونتر بر در ايوان ملك جمع آمده بودند و آوازهء آمدن سپاه گرم بود . اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ملك آزادبخت وزيرى داشت بلندهمت نام ، از ايوان بيرون آمد و گفت اى خلق شهر معلوم كنيد كه آن حرام‌زاده كوه‌تن رعدآواز با هشتاد هزار سوار كافر غدار مىآيد و سوگند ياد كرده است كه اين نوبت [ تا ] شهر ايمن را با خاك يكسان نمىكنم بازنمىگردم . ملك آزادبخت ميگويد كه رعيت جنگ خواهند كردن تا من در خزينه بگشايم و مال و گنج آنچه دارم فداى رعيت كنم تا به اتفاق جنگ كنيم و جواب دشمن بگوييم و اگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 614 | مولانا محمد بن احمد بيغمى