تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
اكوان‌ديو نام بوده است و اين صندلوس ديو با اين كوه‌تن رعدآواز دوستى دارد و اين كوه‌تن رعدآواز پدرگير اوست و بهر مدتى يك بار بديدن او مىآيد و او را مىبيند و با خلق اين شهر بغايت دشمنى دارد ، هر سال با هشتاد هزار مرد بجنگ مردم اين « 1 » شهر مىآيد . اكنون سه سال بود كه نيامده بود ؛ ملك ما آزادبخت امسال بجنگ كردن اين كوه‌تن رعدآواز رفت ، شكسته بازگشت . اكنون خبر اينست كه كوه‌تن رعدآواز با هشتاد هزار مرد بجنگ مردم اين شهر مىآيند و خلق اين شهر را دو غم است ، يكى غم كشتتگان كه بقتل آمده‌اند « 2 » و ديگر غم زندگان كه چون آن سپاه بيايند اينها جمله بقتل آيند كه كوه‌تن رعدآواز سوگند خورده است كه اين نوبت اين شهر را با خاك يكسان خواهد كردن و زن و مرد را بقتل خواهد آوردن . اين موجب اينست . بهزاد گفت اى مادر ، عجب سخنى گفتى ! براستى بتمامى بگوى كه اين كوه‌تن چه دشمنى دارد با خلق اين شهر و هر سال چرا مىآيد و سه سال چرا نيامد و چون ملك اين شهر حريف كوه‌تن رعدآواز نبود چرا بجنگ او رفت كه شكسته بازآيد و اين عداوت را موجب چيست ؟ براستى بگوى تا ما را معلوم شود . آن پيرزن گفت اى شيرمرد بدان و آگاه باش كه موجب اين فتنه از آنست كه اين ملك ما آزادبخت نام دارد ، پادشاه عادل و مسلمان و رعيت‌پرور است ، و رعيت ازو راضى ، و خواهر [ ى ] « 3 » دارد عظيم صاحب جمال و دردانه نام دارد ، و اين ملك ما برادرزاده‌يى دارد شادبخت نام دارد ، ملك ما دختر « 3 » خود را ، دردانه ، بعم‌زادهء خود شادبخت داده است . مگر اين حرام‌زاده كوه‌تن رعدآواز آوازهء حسن اين دختر را شنيده است و ناديده عاشق اين دردانه شده است ، و هر سال بحرب كردن اين شهر مىآمد كه دخترت را دردانه به من بده كه من او را دوست ميدارم ! ملك ما ميگفت كه من دختر به شوهر داده‌ام ، به تو چون بدهم ؟ و ديگر آنك مرد مسلمان و دين دارم ، دختر بكافر چون بدهم ؟ بدين جهت مىآمد و جنگ مىكرد .
هامش
( 1 ) - در اصل : اين مردم . ( 2 ) - در اصل : آمده است . ( 3 ) - در متن « دردانه » گاه خواهر و گاه دختر آزادبخت خوانده شده است و گويا « دختر » درست باشد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 613 | مولانا محمد بن احمد بيغمى