تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
بهزاد از غلاف شمشير پاره‌يى زر بركند و بدان پيرزن رباطى داد كه از بهر من طعامى و از بهر مركبم عليق حاضر كن . پيرزن رفت تا نعمتى بيارد ، پهلوان از بالاى آن غرفه نگاه مىكرد ، خلق آن شهر از پير و جوان گريان و فريادكنان ميرفتند . بهزاد نگران بود و هنوز معلوم نكرده بود كه اين چه شهر است و نام اين شهر چيست و تضرع ايشان به جهت چيست كه پيرزن رباطى درآمد و طبق نعمت آورد و در پيش پهلوان بنهاد . بهزاد سؤال كرد كه اى مادر نام اين شهر چيست و تضرع ايشانرا موجب چيست ؟ آن پيرزن گفت نمىدانم . تو نمىدانى كه اين چه شهر است پس تو از كجايى و درين سپاه چه ميكنى ؟ بهزاد گفت من مرد غريبم و بىاختيار از خان‌ومان و مال و ياران جدا مانده‌ام و مدت مديد است كه سرگردان در عالم مىگردم ، بىاختيار از ناگاه بدين سپاه رسيدم و از حال اين سپاه هيچ نمىدانم ، اما با ايشان همراه شدم ، اما هيچ‌كس را پرواى من نبود و با من سخن نكرد تا با اين سپاه بدين شهر رسيدم . اكنون ميخواهم كه معلوم كنم كه اين چه شهر است . پيرزن از آن سخن عجب ماند و گفت اى جوان گوش به من دار تا آنچه از حال اين شهر ميدانم با تو بگويم . بهزاد گفت بگوى . پيرزن گفت بدان و آگاه باش كه اين شهر را ايمن‌شهر ميگويند . در آخر مغرب لب دريا واقع شده است و درين شهر ملكى هست عادل و مسلمان و جوانمرد و خلق اين شهر همه خداپرستند و درين حوالى شهرى ديگر هست كه آن شهر را شهر فواق ميگويند و خلق آن شهر همه كافر و بىدين‌اند و در آن شهر ملكى هست كوه‌تن رعدآواز نام دارد و چهل گز بالا دارد ، به بزرگى چندان باشد كه دو فيل در غايت بزرگى و هيبت تمام ، فيل را به زور مردى سر از تن برمىكند ، به سه گرز حرب مىكند . گرز دارد پانصد من و گرز دارد هفتصد من و گرز دارد هزار من . آواز او يك فرسنگ ميرود و نامش كوه‌تن رعدآواز است . او را ديو پرورده است و در آن حوالى او ديوى هست و آن ديو را صندلوس ديو نام است ، و پدر آن ديو را