رسيدند . جمله را مركبان لنگيده و سلاحها شكسته و جمله زخمخورده و عظيم بدحال ، گريزان و نالان و گريان مىرسيدند و از بهزاد ميگدشتند و از بهر كشتگان زارى مىكردند . در آن حالت شب درآمد . آن سپاه شكسته هم آنجا فرود آمدند . جوقجوق ميرسيدند ، هيچكس را پرواى بهزاد نبود . چون لحظهيى بگدشت غوغاى عظيم برخاست ، آن قوم را ملكى بود با خيل شكسته و بخت برگشته رسيد . آن لشكريان آن ملك خود را استقبال كردند و جمله بر خاك ريختند و زارى برآوردند و از براى كشتگان زارى مىكردند و آن ملك ايشان نيز مىگريست ؛ و گفت اى برادران و عزيزان جزع و گريه فايدهيى ندارد ، سپاه دشمن در عقب مىآيند ، زود بايد رفتن كه اين باقى كه ماندهايم هم بقتل نياييم . يك لحظه آنجا بودند ، نيمشب سوار شدند نالان و گريان روانه شدند . بهزاد در ميان ايشان ميرفت و هيچكس ازو سؤال نمىكرد كه تو كيستى و در ميان ما چه ميكنى كه جمله از ترس جان بجان ميكوشيدند و ميرفتند . تا چند منزل برفتند تا عاقبت بشهرى رسيدند در غايت بزرگى بود و باروى عظيم و خندق ژرف پرآب . خلق شهر شنيدند كه سپاه شهر ايشان گريخته و شكسته مىآيند و بسيارى از ايشان بقتل آمدهاند . خلق آن شهر از خرد و بزرگ جمله از آن شهر بدر ريختند و فغان و زارى برآوردند . پدران پسران و پسران پدران و برادران برادران مىطلبيدند . ايشان در تضرع و زارى بودند ،
بهزاد مركب در شهر جهانيد ، كوچه و محله مىبريد و ميرفت تا عاقبت بر در رباطى رسيد . مركب در آن رباط جهانيد . پيرزنى بر در آن رباط نشسته بود ، چون چشمش بر بهزاد افتاد برجست و استقبال او كرد و بعد از آن سؤال كرد كه چه كسى و از كجا مىآيى ؟ بهزاد گفت مرد غريبم و حالى درين شهر رسيدم و هيچ آشنايى ندارم مرا جايى مىبايد كه فرود آيم . پيرزن گفت نيك باشد . بالاى در رباط حجرهيى بود ، بهزاد را آنجا فرود آورد و مركب بهزاد را بر آخور « 1 » بست . در حال
هامش
( 1 ) - در اصل : آخر .