33 بهزاد و رعدآواز
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند از قصه و داستان جهان پهلوان زمان نوادهء رستم دستان صاحب واقعهء دوران پهلوان بهزاد بن پيل زورين پيلتن بن آذربرزين بن پهلوان فرامرز بن رستم زال ، بيت :
چنين گفت گوينده تا بودهام * ازين خوبتر قصه نشنودهام
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون بهزاد از سپاه ايران بخشم رفت و رو در بيابان نهاد ، شبوروز ميرفت و به هيچ آبادانى نگاه نمىكرد . در راه شكار ميكرد و اگر به شكار نمىرسيد بيخ علف مىخورد و ميرفت . روايت كردهاند كه پهلوان بهزاد چهار ماه شب و روز ميرفت . چندان برفت كه عاجز شد ، از تنهايى ملول شد و با خود ميگفت كه آن حركت كه برادرم كرد از شرمسارى نمىتواند بسپاه رفتن و من نيز نمىتوانم بدان جهت به سپاه رفتن . هيچ به از آن نيست كه سر خويش گيرم و ديگر نام ايران نبرم . اين ميگفت و شبوروز ميرفت تا چهار ماه بگدشت ، تا روزى شب هنگامى بود ، بهزاد در آن بيابان ميرفت كه از ناگاه از برابر او گرد عظيم برآمد و آن گرد تند و تيز مىآمد . بهزاد نيكو نگاه كرد ، دانست كه گرد سپاه است . بهزاد گوشهيى گرفت و صبر كرد كه سپاه