مبارزان كارسازى حرب ميكردند ، و طيطوس حكيم گفته بود كه از حوالى قيصريه جايى مرويد كه هركسى كه بيايد اينجا جواب گوييم . القصه چون سپاه شكسته رسيدند و خبر به قيصر روم كردند كه آنكسانى كه بجنگ ارغنوس رفته بودند ، آمدهاند و ميگويند كه قمطالوس را كشتند و ما را شكستند ، قيصر ازين معنى عظيم ملول شد و دست بر دست زد و گفت بيشتر خرابى ما از طرف آن رعنا جهانافروز است ! اكنون چاره چون كنيم ؟ بارى جمعى را كه آنجا بودند بياريد تا نيكو معلوم كنيم كه قصه چون بوده است . جربانوس درآمد و خدمت كرد . ملك سؤال كرد كه بيا و بازگو كه قصهء لشكر چه بود و قمطالوس را كه كشت ؟
جربانوس گفت اى ملك ما چون به حكم ملك بجنگ ارغنوس رفتيم ، عزم ميلاسشهر داشتيم ، شنيديم كه ايشان بعماسيه رفتهاند و عماسيه را حصار كردهاند .
قمطالوس مصلحت چنان ديد كه ما نيز بعماسيه رويم ، باشد كه كارى توانيم كردن .
رفتيم ، چون در مقابل آن سپاه رسيديم و بنياد جنگ كرديم ، اول ارغنوس در ميدان آمد و چند تن از چاكران ملك را كشت . پهلوان قمطالوس در ميدان رفت و هيچ تقصيرى نكرد و ارغنوس را گرفت و دربند كرد . شب را صغيرك عيار آمد و ارغنوس را از ما برد . روز ديگر قمطالوس در ميدان رفت و ارغنوس را طلب كرد ، در ميدان نيامد و جهانافروز در ميدان آمد و بيك چوبه تير خدنگ قمطالوس را بر خاك انداخت . آن روز بيست كس را بينداخت و ما عاقبت شكست يافتيم و اين همه بلا از دست جهانافروز بود كه بر ما آمد و شكست ازو يافتيم . قيصر گفت چه مقدار از سپاه شما كشته شده باشد ؟ گفت اينكه بشمار آمد سى هزار سوار بهلاك آمدند . آتش در جان قيصر افتاد ! وقت بود كه از غم هلاك شود .
درماند كه چه كند .
وزيرش گفت غم خوردن فايدهيى ندارد . تدبيرى ديگر مىبايد كردن كه جهانافروز با ارغنوس « 1 » هردو باهم يكى شوند و عماسيه را بگيرند و
هامش
( 1 ) - در اصل : جهانافروز با ويست ارغنوس .