بر جان و سرماست ! بعد از آن بكارسازى عروسى مشغول شدند و منادى در شهر عماسيه مىكردند كه مملكت از آن ملكه جهانافروز است و هيچ كسى را با كسى كار نيست . رعيت ايمن و آسوده باشند . رعيت ايمن شدند و به چند روز كارسازى تمام شد و شهر عماسيه را بياراستند و به آيين تمام گلنار را بملك ارغنوس دادند .
چون ارغنوس بگلنار داماد شد ، روز ديگر به خدمت جهانافروز آمد و شرط خدمت بجاى آورد و دعا و ثنا بر جان او كرد . جهانافروز گفت اى پهلوان ، جملهء عالم را از حال من خبر است كه محبت من با شاهزاده فيروز شاه تا چه غايتست و اكنون مدت مديد است كه آن شاهزاده در عالم ناپديد است ، اكنون وقتست كه او پيدا شود و پدرم ملك عسطور مرا بفيروز شاه داده است . اكنون از بدقولى و بدعهدى از قول خود برگشت و خود را بقول طيفور وزير بدنام كرد . اما من از قول و عهد خود برنمىگردم . اگر هزار سالم صبر و تحمل بايد كردن ، اگرم عمر باشد كه صبر بكنم از قول برنگردم . حاليا پدرم در معارضهء سپاه ايرانست و من ملك عماسيه را از دست نمىدهم . جاسوس بايد فرستادن كه از حال پدرم خبرى بيارد كه در چه كار است و كجاست تا ما را معلوم شود كه چه بايد كردن . صغيرك عيار را بدان كار امر كردند . صغير عيار رفت تا خبر آرد ، و خود در عماسيه بعيش و عشرت قرار گرفت .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون سپاه روم گريخته رو به سپاه قيصر كردند تا به لالهزار رسيدند ، كه ملك عسطور آنجا بود و سپاه بسيار جمع كرده بود و هيچ موضعى و شهرى نبود كه از آنجا سپاهى نيامده بودند ، كه او حكم بر چهار هزار و چهار صد و چهل و چهار شهر و قلعه داشت ، و ملك عسطور انتظار نيكانديش وزير داشت كه بقسطنطنيه رفته بود بپاىتخت ملك طاطوس ، و ميگفتند كه درين چند روزه صد هزار سوار جرار قتال نامدار مىآيند با چند سردار مثل بلاكيوس و سركيوس ، و جمله در انتظار بودند ؛ و سپاه ايران بر در شهر قيصريه بودند ، شاهزاده مظفر شاه و شاهزاده كرمانشاه و جملهء پهلوانان و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠٧