تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
منم ارغنوس كه ترا چند نوبت از پدر و برادرت ميخواستم و به من نمىدادند ، اكنون نصيب من بودى ، امشب از راه نقب آمدم و ترا گرفتم اما هيچ آزارى از من به تو نخواهد رسيد ، به غير از آنك بانوى من خواهى بودن . گلنار سر در پيش انداخته بود و هيچ جواب نمىداد . بعد از آن چندكس را بر گلنار موكل كرد و از آن حرم بيرون آمد . آن سيصد كس از آن راه نقب بيرون آمدند . اين خبر در ايوان گلنار افتاد كه دشمن از راه نقم رسيد ! غوغا در غلامان و كنيزكان و خادمان افتاد . در آن ايوان كسى كه جنگ كند نبود . فرياد از ايشان برآمد . ارغنوس گفت ما را از ايوان بيرون بايد رفتن كه تا شهر عماسيه را بگيريم . هنگام صبح بود كه جهان‌افروز حكم كرد كه كوس حربى در سپاه او فروكوفتند . خلق عماسيه آواز كوس بشنيدند ، گفتند عظيم بىوقتست . اين كوس جنگ [ را ] آيا سبب چيست ؟ خواستند كه بر برج و بارو روند و جنگ كنند كه غوغا برآمد كه جنگ با كه ميكنيد كه دشمن از راه نقب از خانهء ملك قنطروس بيرون آمد و گلنار را گرفتند . خلق رو بدر ايوان گلنار نهادند تا تدبير كنند . راوى داستان روايت كند كه ازين طرف جهان‌افروز سوار شد و رو بر در دروازه نهاد . در آن شهر صاحب اختيارى نبود . جهران وزير خلق را از جنگ كردن منع مىكرد و منادى فرمود كه اى خلق جنگ كردن شما اكنون سودى ندارد ، امان بخواهيد كه كسى را با شما هيچ كارى نيست . خلق عماسيه دانستند كه او راست ميگويد . بناكام امان خواستند و در شهر عماسيه را برگشودند . لشكرى در شهر درآمدند . جهان‌افروز حكم كرد كه لشكرى دست نجنبانند و رعيت شهر عماسيه را نرنجانند كه جهان‌افروز ميدانست كه او را در عماسيه مىبايد بودن . جهان‌افروز در شهر درآمد . امر كرد كه صغير عيار با جمعى از سرهنگان گرد شهر برآمدند و خلق را ايمن كردند . جهان‌افروز در ايوان ملك قنطروس درآمد و بر جاى قنطروس بر تخت او برآمد و بنشست و شكر خداى تعالى بجاى آورد . ارغنوس پهلوان با جمعى از خاصان درآمدند و در
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 605 | مولانا محمد بن احمد بيغمى