تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
در حال ارغنوس را طلب كرد و آنچه از جهران شنيده بود بگفت . ارغنوس بغايت خرم شد . جهرانرا سوگند دادند و از بند و زنجير بيرون آوردند و صبر كردند تا شب تار درآمد و عالم سياه و تاريك شد و پردهء حجاب از پيش ديدها فرو گداشتند و در آن شب تار جهران وزير در پيش افتاد و ارغنوس با گردان در عقب او روان شدند تا در آن كوه درآمدند و آن راه نقب را بديدند . ارغنوس حكم كرد تا چند شمع برافروختند و قدم در آن غار نهادند و چند تبر و تيشه آورده بودند و در آن نقم پيچاپيچ مىرفتند ، تا بسيارى برفتند . در ايام قديم و روزگار پيش ساخته بودند . گويا كه كار جنى و صنعت ديو بود كه از دست بنى آدم چنان كار برنيايد . چهار دانگ از شب گدشته بود كه بر در آن نقب رسيدند . جهران آن در را بنمود . ايشان بضرب تيشه و تبر آن در را كندند و آن سنگ را فرود آوردند و قدم در آن سردابه نهادند و راه سردابه پيدا كردند . ارغنوس بالا آمد . سنبل خادم با ارغنوس آمده بود ، ميدانست كه گلنار كجا مىباشد . سنبل در پيش ارغنوس مىآمد و ايشان در عقب سنبل مىآمدند تا بدان موضع كه گلنار در خواب بود . سنبل ارغنوس را گفت اين گلنار است كه در خوابست . ارغنوس كه در گلنار نگاه كرد ، دخترى در غايت حسن و جمال و كمال ديد ، با خود انديشه كرد كه اين گلنار آنكس است كه چند نوبت او را از پدر ميخواستم و به من نمىداد ، و اگر پدرش قنطروس مىداد برادرش ميراق نمىگداشت و اين يقين و معين است كه جهان‌افروز با من سر درنخواهد آوردن كه چند نوبت گفت كه من از آن فيروز شاهم و ديگر بر من حق عظيم دارد كه مرا از دست قمطالوس خلاص كرد و قمطالوس را بكشت . پس مصلحت درآنست كه من به گلنار راضى شوم و دل از جهان‌افروز بردارم كه وصل او به من نمىرسد . در حال امر كرد تا گلنار را در خواب بگرفتند . چون گلنار از خواب بيدار شد و آن حال را بديد متحير شد و درماند . ارغنوس گفت اى ملكه هيچ انديشه مكن و غم مخور كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 604 | مولانا محمد بن احمد بيغمى