تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
درآمد ، سپاه ارغنوس بكارسازى قلعه‌گيرى مشغول شدند تا آن شب تاريك بگدشت و روز روشن پيدا شد و خورشيد جمشيد طلوع كرد ، بيت :
بوقت صبح كه خورشيد چرخ آينه فام * همى زدود ز روى زمانه زنگ ظلام پديد شد ز شب تيره روشنايى صبح * چو گل ز غنچه و تيغ از نيام و مه ز غمام
در اول روز بود كه كوس حربى فروكوفتند و ناى دردميدند . سوار سى هزار همه جرار و نامدار رو بپاى حصار نهادند . شهر عماسيه خيلى محكم بود و برج و باروى عظيم بلند داشت كه در آن روزگار كسى شهر عماسيه را بجنگ نگرفته بود ، از غايت بلندى حصار .
بلنديش بينا همى دير ديد * سر كوه چون تيغ شمشير ديد
خلق بسيار بر بالاى حصار آمدند و از زير و بالا جنگ درانداختند و بسيارى خلق از لشكر ارغنوس بقتل آمدند . جهان‌افروز گفت اگر بدين صفت باشد قصه مشكل شود كه حصار محكم است و دشوار توان گرفتن اين شهر را . البته چون خبر مرگ قمطالوس به پدرم قيصر روم برسد ، البته لشكر خواهد فرستادن ، و ما شهر عماسيه را نگرفته باشيم ، خيلى اين كار مشكل باشد . ما را چاره‌يى ديگر بايد كردن و مصلحتى ديگر بايد انديشيدن . ارغنوس گفت هرچه ملكه گويد چنان كنيم . جهان‌افروز گفت حاليا فرود آييد تا من چاره‌يى بينديشم . سپاه از كنار خندق بازگشتند و فرود آمدند . راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون جهان‌افروز فرود آمد حكم كرد كه جهران وزير را بياريد كه دربند بود . در حال او را بياوردند و در پيش او بازداشتند . جهان‌افروز گفت اى جهران مرا مىشناسى كه من كيستم ؟ دختر قيصر روم‌ام . جهان‌افروز كه بيشتر زوال امراى روم در دست من شد . از قرطوس و طرم‌تاش و ميراق و قنطروس و قمطالوس و ديگر امرا ، و آنچه من كردم بمحبت فيروز شاه كردم كه زن حلال اويم ، و طيطوس حكيم گفته است