كه البته فيروز شاه پيدا خواهد شدن و سپاه قيصر را هيچ اعتبارى نخواهد بودن كه چند نوبت از دست ايرانيان شكست خوردهاند ، هرچند كه پدرم اين نوبت سپاه عظيم بجمع آورده است اما با ايرانيان نخواهد برآمدن . ترا آن بهتر باشد كه سخن من بشنوى و آنچه من بگويم فرمان برى و اگر قبول نكنى البته به عذاب تمام بهلاك آيى . جهران خدمت كرد و گفت بد كردم و آنچه كردم اكنون پشيمانم .
اكنون اگر عنايت ملكه باشد من نيز از سر اخلاص و يگانگى به خدمت ملكه ميان ببندم و بدان قدر كه وسع طاقت اين فقير باشد در كارهاى ملكه بنده ايستادگى بكنم . جهانافروز گفت اگر آنچه ميگويى راست باشد همان [ ا ] ملك عماسيه از آن تو باشد . من ميدانم كه ترا گنج و مال و زن و فرزند در عماسيه است ، جمله را به تو ارزانى دارم ، بلك سوگند بخورم كه نگدارم كه ازين سپاه المى بمردم اين شهر برسد ، كه من در عماسيه خواهم بودن . جهران گفت كه اشارت ملكه چيست ؟
جهانافروز گفت من ميدانم كه اين عماسيه نقمى عظيم دارد كه در مملكت روم هيچ شهرى و قلعهيى نباشد كه آن قلعه را نقمى نباشد . اين عماسيه را نيز خواهد بودن . چون وزير ملك قنطروس تويى و هست و نيست او در دست تست و ترا البته از آن نقب خبرى باشد ، راه آن نقم را بما بگوى كه تا ما بدان راه نقب عماسيه را بگيريم و اين خلق بقتل نيايند و اين فتنه زود آخر شود . جهران وزير گفت بندگى كنم . من آن راه نقب را ميدانم ، بگويم . اما به شرطى كه ملكه از قول خود برنگردد و آنچه گفت جمله را بجاى آرد تا بنده نيز آنچه ميدانم راست بگويم . جهانافروز سوگند خورد كه آنچه گفتم از آن برنگردم . جهران وزير گفت برابر شهر عماسيه كوه گردى واقع شده است . سر نقب را در آن كوه طلب بايد كردن كه يك سر ديگر در ميان خانهء ملك قنطروس بيرون ميرود ، در سردابهيى كه در ميان سراى قنطروس [ است ] بيرون ميرود . اما آن سر نقم كه در سراى قنطروس است بسته است و برآورده باشد . جهانافروز گفت آن را تدبير توان كردن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 603
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠٣