با آن سى هزار سوار حمله كردند و زدند ، و خود را بر آن سپاه زدند و از ايشان كشتن گرفتند . از هردو طرف جنگ درگرفت . هاياهوى گردان و نالهء كشتگان و شيههء مركبان تا كبودى آسمان برآمد . گردوغبار پيچيدن گرفت و جنگ عظيم واقع شد ، بيت :
ز حلقهاى زره خون پر دلان جوشان * چنانك از شكن زلف رنگ چهرهء يار
چو روز جنگ ز گرد سپاه شب گردد * درو ز بيم بود ديدهء سنان بيدار
تا وقتى كه آفتاب رو به مغرب نهاد ، شكست بر سپاه دشمن افتاد . آنچه داشتند گداشتند و راه گريز در پيش گرفتند . سپاه ارغنوس در عقب رفتند و بسيار مالى و اسبابى غارت كردند و آن شب همه شب در عقب ايشان رفتند و جهانافروز آن شب از مركب فرود نيامد . چون اول روز شد سپاه پراگنده بجمع آمدند .
ارغنوس فرود آمد و در پيش جهانافروز خدمت كرد و به صد زبان او را دعا و ثنا گفت و ديگر گفت ، بيت :
سپاس از تو دارم پس از كردگار * كه آسان شدم از تو دشوار كار
تو دانى كه با ما چه كردى به مهر * كه از جان تو شاد بادا سپهر
همه كشته بوديم و برگشته روز * به تو زنده گشتيم و گيتى فروز
ز تو يافتم جان و از كردگار * كه فرخنده بادا به تو روزگار
اى ملكهء جهان ، بسيار كرم كردى و سبب فتح و نصرت ما تو بودى . ما همه بنده و خدمتكار تويم . جهانافروز گفت اكنون نوعى كنيم كه شهر عماسيه را بگيريم كه خيلى كار در پيش داريم . شايد كه خبر مرگ قمطالوس به عسطور برسد ، شايد كه لشكر بر ما بفرستد و عماسيه از آن ما باشد نيكو باشد . ارغنوس گفت فردا بعماسيه پردازيم . ارغنوس با سپاه گران بر در شهر عماسيه فرود آمدند و آن مال و گنج كه گرفته بودند برهم قسمت كردند و خرمى و شادى مىكردند .
خلق عماسيه بغايت ملول بودند ، ايشان نيز بكارسازى حرب مشغول شدند . شب