چو برداشت از شصت خسروگره * برآمد ز هر گوشه آواز زه
جهانافروز چون تير در كمان پيوست ، قمطالوس ندانست كه او جهانافروز است ، تصور كرد كه مگر شخصيست كه در ميدان آمد ، چون او را ديد ازو ترسيد و از دور ايستيد و برو تير خواهد انداختن . قمطالوس بخنديد و هيچ جهانافروز را در نظر نياورد و سپر پولاد در رو كشيد . جهانافروز تيرانداز نيك بود و در باريكاندازى بىمثل بود . ديد كه قمطالوس سپر در رو كشيد . جهانافروز قصد نافش كرد و نام يزدان بر زبان آورد و شصت برگشود و تير پران شد . آن تير تير اجل بود ، راست ميرفت تا بر ناف قمطالوس آمد كه از پشتش سر بدر كرد . آه از جان قمطالوس برآمد . رنگش زرد شد و از پشت مركب سرنگون شد . چنان مبارزى و چنان پهلوانى كه دعوى رستمى ميكرد بيك چوبه تير بهلاك آمد . جهانافروز مركب بجهانيد و بر زير سر قمطالوس آمد . هنوز جان نداده بود و در عذاب مىمرد .
جهانافروز گفت كجا رفت آن همه شطارت و دعوى كارى تو ؟ عاقبت بهلاك آمدى ! اما حقى بر تو بيندازم و ازين عذابت برهانم . اين بگفت و از پشت مركب پياده شد و خنجر كشيد و سرش از تن برداشت . جمعى در ميدان آمدند و آن سر بستادند و بر نيزه كردند . غوغا از هردو سپاه برآمد . ارغنوس خرم شد و بر جهانافروز آفرين كرد . آن پنجاه هزار سوار را دم فرو رفت و جهانافروز همچنان در ميان ميدان ايستاده بود و مبارز طلب مىكرد . هيچكس در آن سپاه نبود كه جهانافروز را بشناسد . يكى ديگر در ميدان درآمد و دشنام ميداد . از ناگاه يك تير بر دهنش زد كه از قفاى سرش پران بدر پريد . بيفتاد و جان بداد . ديگرى بيرون آمد بهلاك آمد .
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه آن روز جهانافروز در سپاه قيصر بيست مبارز بر زمين زد و آن دشت را از خون ايشان لالهزار كرد . يكى گفت اين ضرب دست نيست الا ضرب دست جهانافروز دختر قيصر روم هرچند كه در ميدان رويد بقتل آييد . از كينهء او بيكبار حمله كردند تا جهانافروز را در ميان گيرند . ارغنوس