تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
آمدى . فيروز شاهى كه در عالم پيدا نيست هنوز طرف او را نمىگدارى . امروز در ميدانم درآ تا باهم بكوشيم « 1 » . جهان‌افروز چون اين سخن بشنيد در غضب رفت و آهنگ ميدان كرد . جهان‌افروز سر تا قدم در آهن و پولاد رفته بود و آنچه پوشيده بود جمله زراندود بود ، از نيزه و گرز و تيغ و تير و كمان و آنچه مبارزانرا در روز جنگ دربايست بود بر خود راست كرده بود و بر مركب چون كوه پولاد سوار شده بود ، چنان كه استاد گويد ، بيت :
آفرين باد بر آن كوه روان مركب تو * كه دل زيرك و انديشهء دانا دارد هركجا عزم كنى پيشتر از عزم رسد * هركجا قصد كنى نعل بر آنجا دارد
با چنين مركب كوه‌فش در ميدان درآمد . چون درآمد با خود انديشه كرد و گفت كار جنگ پيدا نيست كه خردمندان گفته‌اند :
در مرگ كوبد هر آنكس كه پاى * به اسب اندر آرد « 2 » بجنبد ز جاى
و ديگر آنك جهان‌افروز را هنوز زخمش به نشده بود . در برابر چنين كافر رفتن از عقل نيست . يك چوبه تير خدنگ در كارش كنم و بيك تير بر خاكش اندازم . اين انديشه كرد و هم‌آنجا عنان بازكشيد و از دور بايستاد . قمطالوس ديد كه سوارى عظيم در ميدان آمد و از دور بايستاد و پيش نمىآمد . نعره زد كه تو كيستى كه در ميدان آمدى و از دور ايستادى ؟ همانا كه از مردن پشيمان شدى ، اما فايده‌ات نخواهد كردن . بارى بگو كه نامت چيست ؟ جهان‌افروز هيچ جواب نداد اما دست به كمان عاج قبضهء طيار گوشهء خوارزمى كرد و بر سر چنگ درآورد و يك تير خدنگ پانزده مشتى چهار پر الماس پيكان در بحر كمان نهاد ، شعر :
چو دربار چاچى كمان رفت شاه * تو گفتى كه در برج قوس است ماه دو زاغ كمان با عقاب سه پر * بيك شصت ديدم درآورده سر نهادند سر بر سر دوش شاه * ندانم چه گفتند در گوش شاه
هامش
( 1 ) - در اصل : در كه باهم بكوشم . ( 2 ) - در اصل : به اسب اندرو .