اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون آندو لشكر و دو درياى تير و تبر در مقابل يكديگر صف بركشيدند ميمنه و ميسره و قلب و جناح بياراستند . اول كسى كه عزم ميدان كرد قمطالوس بود ، نعرهزنان در ميدان درآمد . طريت كرد و جولان نمود و گفت اى ارغنوس دىروز من ترا به مردى گرفتم و دربند كردم ، عيارى آمد و ترا بدزدى ببرد ، تصور آن مكن كه جان بردى . بيا در ميدانم كه تا باز بكوشيم كه امروز آن روز است كه سرت را ببرم . ارغنوس ميخواست كه در ميدان رود و با قمطالوس حرب كند اما از جنگ دىروز كه از پشت مركب افتاده بود و پشت و پهلوى پهلوان كوفتى عظيم يافته بود و پهلوش درد مىكرد ، از آن سبب در ميدان نمىيارست رفتن . اما ارغنوس برادرى داشت اعوان نام ، خيلى سوار جلد بود . عزم ميدان كرد و سر راه بر قمطالوس گرفت و نعره بر وى زد و برو حمله كرد . قمطالوس گفت تو كيستى كه بر جان خود نبخشيدى و در ميدان من آمدى ؟ گفت مرا نمىشناسى ؟ منم اعوان پهلوان ! گفت شناختم ، برادر ارغنوس ، نيك كردى كه در ميدان آمدى كه هماكنون بمرگ تو جگر برادرت را بسوزانم ! اعوان گفت همين لحظه پيدا شود . اين بگفتند و برهم حمله كردند و ده حمله در ميان ايشان خطا شد . از ناگاه قمطالوس برو كمينى بگشود و اعوان را تيغى زد و او را هلاك كرد . چون اعوان درافتاد آه از جان ارغنوس برآمد و دست بر دست زد و بمرگ برادر گريه درگرفت . لشكر اعوان بر خاك ريختند و فرياد برآوردند . خدمتكاران قمطالوس در ميدان آمدند و سر اعوانرا از تن جدا كردند و بر نيزه كردند و كوس بشارت زدند و قمطالوس ديگربار مبارز طلب كرد .
از خدمتكاران اعوان جوانى بود باش نام ، در ميدان آمد و بسيار بكوشيد و عاقبت بهلاك آمد . ديگر شملاس نام ، مبارزى در ميدان آمد او نيز كشته شد .
از سپاه ارغنوس مىآمدند و قمطالوس ميكشت تا دوازده تن را هلاك كرد . ديگر كسى در ميدان نيامد . قمطالوس نعره زد كه اى جهانافروز چرا در ميدان نمىآيى كه شنيدهام مبارزت ترا كه عظيم مبارزى و دعوى پهلوانى ميكنى و با پدرت بر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 598
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٨