باشد . صغير عيار دست بر بند او نهاد ، خيلى گران بود و گشودن آن بند آنجا مشكل بود . گفت اى پهلوان بندت گشودن مشكلست ترا ازين جا ببايد بردن . ارغنوس گفت تو دانى . صغير نگاه كرد چندكس بر در خيمه در خواب بودند كه خواب مرگ برده بود .
صغير عيار آن جمع را جمله سر ببريد . چون از كشتن ايشان فارغ شد ارغنوس را برگرفت و از آن خيمه بيرون آمد و راه سپاه خود در پيشگرفت و او را بر دوش گرفته تا در خيمهء جهانافروز آورد . خدمتكاران جهانافروز را خبر كردند كه صغير عيار آمد و ملك ارغنوس را آورد . جهانافروز از خيمه بيرون آمد و آن حال را بديد . آفرين بسيار بر صغير عيار كرد و ارغنوس را از بند و زنجير بيرون آورد و فرمود كه طبل جنگ بزنيد كه ميداندارى امروز من خواهم كرد .
غوغا در سپاه ميلاس شهر افتاد كه ملك ارغنوس از بند خلاص شد . جمله جمع آمدند و بر ارغنوس سلام كردند و شادى نمودند و بكارسازى حرب مشغول شدند . چون صبح صادق دميدن گرفت ، آواز طبل جنگ از سپاه ارغنوس برآمد . سپاه در جوش و خروش افتادند . قمطالوس هنوز در خواب بود كه عظيم ايمن بود كه ارغنوس را گرفته بود . ناگاه آواز طبل جنگ شنيد ، گفت كيست در آن سپاه كه در جنگ كردن شتاب ميكنند ؟ امروز روز آنست كه جهانافروز را بدست آورم . ميخواست كه بگويد كه طبل جنگ بزنيد كه فراشى از در خيمه درآمد و گفت اى ملك امشب پنج كس را بر در زندان كشتهاند و ارغنوس را بردهاند و سپاه دشمن طبل جنگ ميزنند و عزم جنگ دارند ! قمطالوس عظيم ملول شد و بىاختيار از خيمه بيرون آمد . چون از صورت حال معلوم كرد دست بر دست زد و بسيار دريغ خورد . امراى او جمع آمدند و آن حال را بديدند .
جمله ملول شدند اما فايدهيى نبود . قمطالوس گفت شما نيز عزم حرب كنيد كه سپاه دشمن سوار شدند . ايشان نيز كارسازى حرب كردند و طبل جنگ فروكوفتند و ناى رزم دردميدند و لشكر عزم حرب كردند . اهل شهر عماسيه بر برج و باره برآمدند ، ايشان نيز معلوم كردند ، ملول شدند ، ايشان نيز بر سر برج برآمدند و نگران ميدان شدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 597
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٧