تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
چند سردار از سپاه ما كشته است و چندين خون بر گردن دارد و لابد او را بخواهيم كشتن ، اما چون او زنده گرفته شد مصلحت درآنست كه او را زنده پيش قيصر بريم تا ملك عسطور او را بعلامت تمام بكشد و مملكتش را به تو ارزانى دارد . على الخصوص كه كار جهان‌افروز را تمام نكرده‌ايم و دفع جهان‌افروز كردن خيلى كار است ، كه جهان‌افروز خيلى مبارز است و چند سردار عظيم مثل طرم‌تاش و خرطوس و قرنوس و ميراق و قنطروس بدست او بقتل آمده‌اند . تا اول از كار او ايمن نمىشويم به كار ديگر نمىتوان پرداختن . جمله گفتند چنين است . قمطالوس حكم كرد تا ارغنوس را دربند كشيدند . صغيرك عيار ديد و شنيد آنچه ايشان گفتند و ديد كه او را كجا دربند كردند ، چندان صبر كرد كه شب درآمد و عالم سياه و تاريك شد . قمطالوس گفت فردا كار جهان‌افروز را نيز تمام كنم . صغير عيار گفت امشب كارى كنم ، باشد كه اين پهلوانرا از بند توانم بدر بردن . اين بگفت و چندان صبر كرد كه عالم سياه و تاريك شد و از شب چند پاس بگدشت ، چنان كه استاد گويد ، بيت :
شب سياه درآمد بسان زنگى مست * نظاره در سر او صد هزار كودك خوب ستارگان همه گفتى كه يوسف‌اند بحسن * به تيرگى شب تارى چو ديدهء يعقوب چو دود بود هوا ، دود اگر بود ساكن * چو بحر بود فلك ، بحر اگر بود مقلوب
در آن شب تار آن عيار طرار و آن شب‌رو هوشيار در قفاى خيمهء زندان درآمد . پاسبانان همه مست بودند كه عظيم خرم و ايمن بودند كه دشمن دربند بود و صغير عيار را وقت كار بود و هنگام نمودن هنر بود . از قفاى خيمهء زندان درآمد و دو ميخ بركند و در خيمه درآمد . ارغنوس را ديد در پاى ستون خيمه افتاده بود و مىناليد . صغير عيار در پيش او بنشست و نرم‌نرم دست بر بند او بنهاد . ارغنوس گفت تو كيستى ؟ گفت اى پهلوان هيچ مگوى كه منم صغير عيار خدمتكار جهان‌افروز ، بخلاص تو آمده‌ام . ارغنوس خرم شد ، گفت اى شيرمرد مردانه‌باش و مرا خلاص كن كه منت عظيم