راوى داستان چنين روايت مىكند كه جهانافروز چون چنان ديد بغايت پريشان شد و مىخواست كه در ميدان رود اما شب نزديك بود و مجال رفتن در ميدان نبود . قمطالوس از ميدان بيرون آمد و طبل آسايش زدند . اهل عماسيه سر برج و بارو شادى ميكردند و نعره بر سپاه جهانافروز مىزدند . چون آندو لشكر از هم بازگشتند جهانافروز در خيمهء ارغنوس فرود آمد و همچنان غرق پولاد قرار گرفت . امراى ارغنوس نزد جهانافروز گرد آمدند و هريك سخنى ميگفتند . جهانافروز گفت هيچ انديشه مكنيد كه فردا من در ميدان روم و قمطالوس را در ميدان بگيرم و بعوض ارغنوس دربند آورم كه قمطالوس حيل كرد و او را بمكر دربند آورد . اما جاسوسى بايد فرستادن تا از حال قمطالوس و ارغنوس خبرى بيارد . گفتند چنين است . در حال صغيرك عيار را طلب كرد و او را بدين كار امر كرد . صغيرك عيار صورت مبدل كرد و رو بسپاه قمطالوس نهاد . چون بميان سپاه رسيد بر در خيمهء قمطالوس آمد . قمطالوس بر سر كرسى قرار گرفته بود ، امرايى كه با وى آمده بودند جمله درآمدند و در پيش قمطالوس خدمت كردند و او را بسيار بستودند و آفرين كردند . قمطالوس گفت بياريد ارغنوس را ! بياوردند دست و گردن بسته و سروپا برهنه بزارى تمام و در برابر قمطالوس او را بازداشتند . قمطالوس گفت هان خود را چون مىبينى ؟ ياد دارى كه با من چه دشمنيها كردى و چه عداوتها ورزيدى و چه تاختها كردى ؟ اكنون بفرمايم تا گردنت بزنند و بزارى زارت بكشند . ارغنوس گفت تو مرا به مردى نگرفتى ، با من حيل كردى ، اگر تيغ بر گردن مركبم نمىزدى چون تو هزارى حريف من نمىبودند . اما اكنون هيچ فايدهيى نيست ، آنچه ميخواهى بكن كه از آن ما چنين آمده بود ، چه توان كردن ؟
قمطالوس او را حكم كشتن كرد .
راوى گويد كه از آن سردارانى كه با قمطالوس آمده بودند از آن همه يكى بزرگتر بود كه از جانب قيصر آمده بود . گفت اى پهلوان هرچند كه ارغنوس
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 595
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٥