راوى داستان روايت مىكند كه اول كسى كه عزم ميدان كرد ارغنوس بود .
از سر تا ناخن پاى غرق آهن و پولاد شده بود . از نيزه و شمشير و خنجر آنچه مردان مرد را در روز ميدان به كار آيد بر خود راست كرده بود . بر مركب چون كوه پولاد سوار شده ، سپر سم قلم دم آهو تگ كوه رگ ببر زور ماه جبين ، چون طاوس رنگين ، كم خور بسيار دو ، فيل هيبت شير صلابت ، بر مركبى چنين سوار در ميدان درآمد و سراپاى ميدان بگرديد . نعره زد و مبارز طلب كرد و گفت هركه مرا داند داند و هركه نداند بداند كه منم ملك ارغنوس امير ميلاس شهر . كجاست آنك گفت مرا قيصر روم فرستاده است كه ارغنوس را دست و گردن بسته پيش قيصر روم برم . اينك در ميدان آمدهام ! بگوييد تا در ميدان درآيد كه تا از مرد نامرد پديد آيد . اين بگفت و لعبى چند بنمود . قمطالوس ميخواست كه در ميدان رود كه از ميمنهء سپاه او سوارى آهنگ ميدان كرد عظيم با هيبت و با صلابت رو بقلب ميدان نهاد . قمطالوس سؤال كرد كه اين كيست كه در ميدان ارغنوس رفت ؟ نقيب لشكر گفت اى ملك اين كوهيار است . روايت كردهاند كه اين كوهيار مرد مبارز بود و از جملهء خدمتكاران قمطالوس بود چنانك در آن لشكر ده كس ديگر مثل او نبود . در ميدان درآمد و سر راه بر ارغنوس بگرفت و به زبان رومى او را دشنام داد كه ترا چه حد آن باشد كه در ميدان درآيى و پهلوان قمطالوس را كه چون تو هزار غلام دارد در ميدان ميخوانى ؟ هماكنون دمارت برآرم ! ارغنوس از آن سخن در غضب رفت و گفت اى بىوجود هيچكس ! هماكنون به تو بنمايم كه حد آن دارم يا ندارم . نيزه در نيزهء هم انداختند . ميان كروفر ناگاه ارغنوس تيغى بركشيد و بر ميان نيزهء كوهيار زد و نيزه در دست او قلم كرد .
كوهيار نيم نيزهء شكسته بدور انداخت و دست بتيغ آبدار كرد و آندو مبارز تيغها در روى هم به حركت درآوردند و سپرهاى پولاد در سر كشيدند و قبهء سپر بر قبهء سپر هم زدند و تيغ بر فرق و درق هم نهادند و چون آتش سوزان درهم درافتادند و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 592
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٢