و گنج و مال عماسيه را كه براى ما مىآوردهاند همه را غارت كردهاى و جهانافروز را [ كه ] به خون ميراق و قنطروس گرفته به پيش قيصر مىبردهاند ، آن دختر را از دست ايشان بردهاى . مىبايست كه به حضرت ما مىآوردى ، نياوردى . جمعى آمدند و از دست تو داد زدند . ملك مرا كه قمطالوسام با اين چند سر امير فرستاد تا ترا دست و گردن بسته با جهانافروز به خدمت ملك بريم تا حكم ملك چون نافذ شود . اكنون من بدين كار آمدهام تا معلوم باشد ؛ و به علت آنكه ما را ملك در همسايگى يكديگر است كه از بيجن تا ميلاس شهر اندك راهيست ، هرچند كه ترا با من عداوتى كهنه هست ، اما من بدان ننگرم . ترا اول خبر كردم بىجنگ و بىآنك كسى بقتل آيد ، بيا تا ترا پيش قيصر برم و جهانافروز را هم كه بيشتر خرابى روم از اوست ، او را به پدرش بسپاريم ، تا آنچه خواهد با او بكند و آنچه مال عماسيه گرفتهاى بازگردان تا من ترا پيش ملك عسطور و شاه سرور يمنى شفاعت كنم ، تا ملك عسطور خون ترا به من بخشد و اگر فرمان نمىبرى اينك آمدم تا جنگ كنيم . فردا روز مصاف و روز جنگ است ، والسلام .
چون ارغنوس از مضمون مكتوب واقف شد و آن كلمات بشنيد بتنديد و دشنام داد و گفت قمطالوس كه باشد كه چنين مكتوب به من فرستد و مرا بجنگ كردن بترساند ؟
آنچه كردم خوش كردم ! مال عماسيه را بردم و اينك عماسيه را هم خواهم گرفتن كه در اوايل عماسيه از آن پدران ما بوده است . چون قيصر و پدران او ملك شدند عماسيه را از ما بستدند . اكنون وقت آنست كه بضرب شمشير بازبستانم . من پيش قيصر نمىآيم و جهانافروز را هم نمىدهم . خود جهانافروز را زهره از پدر مىرود و به من راضى شده است كه چون فيروز شاه در عالم گم شد به من اولىتر است و اگر تو از بهر جنگ آمدهاى خوش آمدى . وقت آنست كه آنچه در دل دارم با تو بجاى آرم .
بعد از آن بفرمود تا رسول قمطالوس را بدر كردند و در حال بكارسازى حرب مشغول شدند ، منادى حرب دردادند . آنكس بازگشت و آنچه شنيده بود و ديده بود جمله پيش پهلوانان بازگفت . قمطالوس گفت مرا معلوم بود كه او به نامهء من سر در نيارد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 590
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٠