اما اين برو حجتى بود . او نيز نقيبان سپاه خود را طلب كرد تا در سپاه منادى حرب زدند كه فردا جنگ است . غوغا در آن سپاه افتاد ، به كار مصاف مشغول شدند و كارسازى حرب مىكردند تا وقتى كه شب درآمد . چراغ و مشعله و فانوس بركردند و طلايه از آن هردو لشكر بدر رفتند . آن شب در آندو سپاه هيچكس خواب نكردند الا كه كارسازى حرب مىكردند تا آن شب بپايان آمد و روز برآمد و جهان بنور آفتاب منور شد ، بيت :
چو خورشيد جهان از چرخ گردان * چو زرين گوى شد بر روى ميدان
چو عالم برزد آن زرين علم را * كزو تاراج باشد خيل غم را
چو لعل آفتاب از كان برآمد * ز عشق روز شب را جان برآمد
در اول روز از هردو سپاه آواز كوس حربى و ناى رزمى برآمد و هردو لشكر سوار شدند . آن دليران مصاف در طواف درآمدند . جمله آهنپوش و چون دريا در جوش ، آن دليران سختكوش ، بيت :
سپاهى چو درياى جوشان بجنگ * همه تيز كرده بكينه دو چنگ
دليران شايستهء كارزار * همه جنگجوى و همه نامدار
سپاهى بكردار پيلان مست * كه با جنگ ايشان شود كوه پست
همه رزمجوى و همه نيزهدار * همه نامدار از در كارزار
مبارزان و دلاوران از هردو طرف آهنگ ميدان كردند ، نقيبان صفها راست كردند .
چون جهانافروز آگاه شد كه سپاه رو بجنگ نهادند ، با صغير عيار گفت كه مرا نيز غرق پولاد بايد شدن كه كار حرب پوشيده است ، نمىتوان دانستن كه فرصت كراست . بارى ما نيز آماده باشيم . هرچند كه جهانافروز هنوز زخم داشت اما در آن حالت مصلحت در آن بود . جهانافروز سلاح خواست و در جوشن شد و در حال سوار شد . صغير عيار در ركاب او دوان شد ، او نيز در صف گردان درآمد و عنان بازكشيد و نگران ميدان شد . چون كار از هردو طرف تمام شد جمله چشم در ميدان نهادند تا كه آهنگ ميدان كند .