كه آفتاب برمىآيد سپاه پنجاه هزار سوار ميرسند از پيش قيصر روم . ارغنوس امر كرد تا لشكر در كارسازى جنگ مشغول شدند و آن شب همه شب كار جنگ مىساختند تا وقتى كه شب بپايان رسيد و صبح صادق سر از مشرق برآورد . بيت :
چون فلك مشعلهء صبح ز سر درگيرد * كاروان حبشى راه عدم درگيرد
خازن كوه دگر باره بسعى خورشيد * كمر خويش سراسر همه در زر گيرد
در اول روز بود كه از روى بيابان گرد برآمد و از دل گرد آواز كوس و غريو ناى مىآمد . سپاه پنجاه هزار مرد رسيدند . ارغنوس نيز سوار شد و حكم كرد تا سپاه سى هزار مرد او سوار شدند و از بالاى برج عماسيه آواز طبل بشارت مىآمد و خلق شهر شادى مىكردند و دشنام مىدادند . ارغنوس چندان صبر كرد كه آن سپاه رسيدند و عظيم با هيبت مىآمدند . تا برابر سپاه ارغنوس رسيدند . قمطالوس حكم كرد كه امروز بيگاه شده است و ايام جنگ نيست تا سپاه فرود آمدند و خيمه و بارگاه زدند و لشكر پياده شدند و در خيمها رفتند . ارغنوس نيز بازگشت و بلشكرگاه فرود آمد و ببارگاه درآمد و پهلوانان ارغنوس رام و روم و لاس و لوس و ديگر مبارزان كه بودند ، هريك برجاى خود قرار گرفتند . ناگاه حاجبى درآمد و گفت شخصى از پيش قمطالوس آمده است و بار طلب مىكند ، مگر پيغامى آورده است . اجازت هست كه درآيد و پيغام برساند ؟ ارغنوس اجازت فرمود كه درآيد . درآمد و در برابر ارغنوس خدمت كرد . ارغنوس گفت بچه كار آمدهاى ؟
گفت نامهيى دارم از قمطالوس به نزد پهلوان ارغنوس . گفتند برسان . برسانيد .
ارغنوس وزيرى داشت مرد خردمند و او را ستاره شمار نام بود . نامه به دو دادند تا بخواند . نبشته بودند كه :
از بر ما كه پهلوانان پاىتخت قيصر روميم ، پهلوان قمطالوس و زرين كمر و زرينتيغ ، به بر تو كه ارغنوسى . معلوم دان كه قيصر روم را چنين خبر دادند از فعل تو كه جهران وزير را گرفتهاى و سپاه عماسيه را كه ببر ما مىآمدند ، جمله را هلاك كردهاى