چون چنين كارى كردى ، با پدرم ياغى شدى ، البته ميدانم كه پدرم بر سر تو سپاه خواهد فرستادن . مصلحت درآنست كه شهر عماسيه نزديكست و در شهر عماسيه هيچكس نيست ، گرفتن شهر عماسيه آسانست و بسيار گنج و مالى در عماسيه هست ، اين فرصت را ضايع نتوان كردن . ارغنوس اين سخن را مصلحت ديد .
سپاه را امر كرد كه عزم عماسيه كردند و بر طرف عماسيه روانه شدند . از آن مقام تا در شهر عماسيه هفت منزل بود . ارغنوس با سپاه سى هزار مرد روانه شدند تا بر در شهر عماسيه رسيدند . خبر در شهر عماسيه افتاد كه ارغنوس با سپاه سى هزار مرد مىآيد تا عماسيه را بگيرد . گلنار حكم كرد تا در شهر بربندند و خلق شهر بكارسازى جنگ مشغول شوند . روز سيوم بود كه سپاه ارغنوس رسيدند و شهر عماسيه را حصار كردند و جنگ درانداختند . خلق بسيار در عماسيه بودند . آن روز خيلى جنگ كردند و خيلى خلق از هردو طرف بهلاك آمدند . چون شب درآمد برابر شهر عماسيه فرود آمدند تا روز شد ، باز كوس حربى فروكوفتند و سپاه سوار شدند و جنگ درانداختند . خلق شهر بجد تمام جنگ مىكردند كه از ارغنوس مىترسيدند .
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف چون قمطالوس با سپاه پنجاه هزار مرد روانه شدند و رو بميلاس شهر نهادند ، پيشتر صغيرك عيار آمده بود و خبر چنين شنيد كه ارغنوس با سپاه سى هزار سوار رفتند بعماسيه تا عماسيه را بگيرند . صغيرك عيار رو بعماسيه نهاد . سه روز بود كه عماسيه در حصار بود كه صغيرك عيار بعماسيه رسيد . لشكر سى هزار سوار فرود آمده بودند و شهر را حصار كرده بودند . صغيرك عيار رسيد . سؤال كرد كه بارگاه جهانافروز دختر قيصر روم كجاست ؟ چون معلوم كرد تا در خيمه رسيد ، سنبل خادم را ديد كه در خيمه مىآمد و ميرفت . صغير عيار پيش سنبل آمد و سلام كرد . سنبل گفت تو چه كسى ؟ گفت من خدمتكار ملكه جهانافروزم و مرا نام صغيرك عيار گويند . سنبل گفت بلى دانستم . در حال در خيمه درآمد و از آمدن صغير عيار جهانافروز را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 587
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨٧