جهانافروز بدانست كه ارغنوس را بجانب او ميل و محبتى هست . بناكام گفت اى پهلوان كرم كردى كه دشمنان مرا جمله بهلاك آوردى . مرا نيز آرزوى ديدار تو بود كه من آوازهء هنر و مردى تو بسيار شنيده بودم و آرزوى تو داشتم . به حمد اللّه كه آنچه ميطلبيدم ميسر شد . اكنون زود باشيد و اين بند از من برداريد كه زخمى چند بر اعضا دارم تا به تيمار آن مشغول شوم . ارغنوس گفت منت دارم . در حال امر كرد تا خادمى چند بيامدند و آن بند و زنجير از دستوپاى جهانافروز برداشتند . سنبل خادم نيز آنجا دربند بود ، حكم كرد كه او را نيز از بند بدر آريد . او را نيز بدرآوردند .
جهانافروز شكر كرد خداى تعالى را كه او را از چنان بندى خلاص گردانيد ، و آن نبود الا قدرت خداى تعالى . بعد از آن جهانافروز سوار شد ، با سنبل خادم بهم و [ با ] جمعى از غلامان و خدمتكاران ملك ارغنوس رو بلشكرگاه ملك ارغنوس نهادند . جهانافروز را در بارگاه خاصه فرود آوردند و در حال نعمتى فراوان از براى او بفرستاد . جهانافروز به تيمار خود مشغول شد . آن سپاه در آن صحرا افتاده بودند و غارت آن سپاه جمع مىكردند ، و از آن پنج هزار سوار اندكى بدر رفتند و اين خبر به گلنار رسانيدند كه در فلان موضع چنين حالتى واقع شده و جهرانرا گرفتهاند و سپاه را غارت كردهاند و جهانافروز را ببردند .
گلنار حكم كرد تا در شهر را بربستند و بكارسازى مشغول شدند و جمعى رو بلشكرگاه عسطور نهادند و به شتاب تمام مىآمدند تا بلشكرگاه عسطور رسيدند تا در بارگاه قيصر آمدند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه لشكر بسيار بر قيصر روم گردآمده بودند ؛ اما نيكانديش وزير رفته بود بپاىتخت شاه طاطوس بقسطنطنيه بطلب لشكر ؛ صد هزار سوار آهن قباى آهن كلاه با چند سر مبارز آمده بودند و از لشكر غلبه بودند و از كشتى بدرآمده بودند و عزم قيصريه داشتند . مرد چند آمده بودند و خبر آمدن آن سپاه آورده بودند و در سپاه قيصر كوس بشارت مىزدند و قيصر عظيم خرم بود و آنكسانى كه خبر لشكر آورده بودند ايشانرا خلعت داده بود . قيصر ميگفت اين نوبت كار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 584
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨٤