ارغنوس هرگز پيش قيصر نيامده بود ، اما آوازهء حسن و جمال جهانافروز بسيار شنيده بود و دايم در آرزوى آن بود كه يك بار ديدار جهانافروز را ببيند . چون معلوم كرده بود كه فيروز شاه در عالم گم شده بود و نيز ميدانست كه جهانافروز دشمن جان پدر است كه اگر او را پيش پدر مىبرند در حال او را هلاك مىكند ، با خود فكر كرد و در حال امراى خود را طلب كرد و با ايشان مشورت كرد و گفت من بسيار وقتست كه در آرزوى آن بودم كه اين جهانافروز را ببينم . اكنون فرصتى عظيم دست داده است كه او را بسته پيش پدر مىبرند و چون ببرند در حال او را هلاك خواهند كردن . عظيم دريغ باشد كه چنان حسنى بهلاك آيد . بياييد كه اول برين سپاه زنيم و اين پنج هزار مرد [ را ] كه مال عماسيه « 1 » از براى قيصر مىبرند شما غارت كنيد و جهانافروز را از بند ايشان بستانيم . جهانافروز از آن من و گنج و مال از آن شما .
عسطور در كار خود درمانده است و سپاه ايران در مقابل دارد بما نمىتواند « 2 » پرداختن ؛ و نيز شما را معلوم است كه در پاىتخت او هيچكس نيست كه با من تواند ميداندارى كردن ؛ برويم بميلاس شهر و در شهر بربنديم و بعيش و عشرت مشغول شويم .
امرا گفتند كه ملك بهتر ميداند ، ما همه بنده و خدمتكار ملكيم ، بدانچه فرمايى ايستادهايم . ارغنوس گفت چندان صبر كنيد كه از شب دو پاس بگذرد ، بعد از آن سوار شويد . گفتند چنين كنيم . پس بكارسازى مشغول شدند و صبر كردند تا شب درآمد و از شب يك نيمه بگدشت ، ارغنوس و سپاه سى هزار مرد سوار شدند و در آن نيم شب بيامدند و آن سپاه عماسيه را در ميان گرفتند و طبل جنگ فروكوفتند و ناى رزم دردميدند و بنام ملك ارغنوس بر آن سپاه با ارغنوس فروكوفتند و تيغ دريشان نهادند و از ايشان كشتن گرفتند .
آن مسكينان خفته و آسوده ، ايمن و ساكن ، آن قوم چون بلاى مبرم از چهار طرف ايشان درآمدند . ايشان از جاى برجستند ، سرآسيمهوار از هر طرفى مىدويدند . تيغ بر فرق مىخوردند ، يكى را مجال گريختن نبود ؛ تا وقت سحر از آن خلق ميكشتند . جهانافروز دربند و زنجير بود . چون از صورت حال واقف شد ، بدانست كه آن شب سبب خلاصى
هامش
( 1 ) - در اصل : اين پنج هزار مرد كه مال عماسيه را
( 2 ) - در اصل : دارند . . . توانند .