اوست ، كه خداى عز و جل بقدرت آن كار انگيخته است كه حكما گفتهاند ، بيت :
هر كار كز آن بتر نباشد * از مصلحتى بدر نباشد
چون سفيدهء صبح بدميد جملهء ايشانرا بهلاك آورده بودند . جهران وزير گرفتار شده بود . آن مال و گنج عماسيه و آن مركبان و آن قطار و مهار در آن بيابان ريخته بود .
ارغنوس حكم كرد كه غارت كنيد . غارت مىكردند و هركسى از بهر خود مىبردند .
ارغنوس در آن خيمه درآمد كه جهانافروز دربند بود . پياده شد و در آن خيمه درآمد ، چشمش بر آن جمال و كمال جهانافروز افتاد . آن حسن خوش و آن جمال دلكش را بديد ، حيران ماند و گفت ، بيت :
روشن رخ مه گرچه بغايت زيباست * زيبا قد سرو اگرچه [ بس ] بىهمتاست
مانند رخ تو نيست ، روشن گفتم * همتاى قد تو نيست ، مىگويم راست
چون ارغنوس را ديده بر جمال جهانافروز افتاد ، عقل از سرش بدر رفت ، متحير شد ، وقت آن بود كه بدود و هزار بوسه برپاى او بزند . اما خود را نگاه داشت . اما در پيش جهانافروز خدمت كرد و زمين خدمت ببوسيد و دعا و ثنا بر جان جهانافروز كرد و گفت ، بيت :
سر بانوانى و زيباى تاج * فروزندهء ياره و تخت عاج
اى ملكزادهء روم و اى در چنگ دشمنان محروم ، و اى يگانهء زمانه و اى دشمنكش فرزانه ، و اى مشترى طلعت خورشيد روى و اى زهره جبين مشكين موى « 1 » ، من بنده ارغنوس شاهم ، پادشاه ميلاس شهر ، مرا پدرت ملك عسطور مال بسيار وعده كرده بود و مرا طلب كرده است كه با ايرانيان حرب كنم . بنده بدانجا ميرفتم ، بىاختيار بدين موضع رسيدم و جهران وزير را ديدم ، چون مرا از صورت حال معلوم شد كه تو قنطروس را كشتهاى و عاقبت گرفتار بند و بلا شدى و بدين نوع پيش پدرت مىبرند ، تحمل نكردم ؛ بعشق ديدار تو با پدرت ياغى شدم و جهران وزير را گرفتم و سپاه عماسيه را غارت كردم تا ترا از بند بيرون آرم و با خويشتن به ميلاس شهر برم و آنچه وظيفهء خدمت باشد بجاى آورم .
هامش
( 1 ) - در اصل مشكين بوى .