تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
خواست . ارغنوس را خبر كردند كه جهران وزير به خدمت شما آمده است . ارغنوس حكم كرد كه درآريد ، اجازت دادند ، درآمد و در پيش پهلوان ارغنوس خدمت كرد و شرط ادب بجاى آورد . ارغنوس او را خيلى حرمت داشت و در پيش خود بنشاند و پرسش كرد و گفت كجا ميروى ؟ جهران گفت پيش ملك عسطور ميروم . گفت از ملك قنطروس چه خبر دارى ؟ جهران گفت قنطروس را كشتند . گفت كه كشت او را ؟ گفت جهان‌افروز دختر ملك عسطور كشت او را . ارغنوس گفت شنيدم كه ميراق را نيز او كشت و ناپديد شد . به ملك چون رسيد ؟ حكايت بازگوى تا بدانم . جهران گفت در آن‌وقت كه ملك پيش قيصر مىرفت دخترش گلنار با پدر بود ، جهان‌افروز را در صندوق يافته كه عيارى او را بلشكرگاه ايران مىبرده است . گلنار تصور كرده است كه مگر او جوانيست ، برو عشق آورد و مدتى در خانه با او عشق‌بازى مىكرد تا كه كرمانشاه برادر مظفر شاه از ايران آمد و سپاه قيصر را بشكست . ملك قنطروس بازگرديد و بعماسيه آمد . خادمى از صورت حال واقف شد . و ملك را ببرد تا گلنار را با جهان‌افروز بيك‌جا بديد . ملك او را با گلنار حكم كشتن كرد . جهان‌افروز گفت من دختر بازرگانيم ، مرد نيستم . ملك برو رحم كرد و شبى بسر وقت او رفت . او عمودى بر سر ملك زد و ملك را بكشت و از ايوان بيرون آمد . ميخواست كه از عماسيه بيرون رود ، بسيار زحمت كشيديم تا او را گرفتيم و ميخواستيم كه او را هلاك كنيم ؛ اما چون معلوم كرديم كه او جهان‌افروز است ، نتوانستيم او را هلاك كردن . او را بسته اينك به خدمت ملك عسطور مىبريم كه تا حكم قيصر چيست . پهلوان ارغنوس گفت اكنون جهان‌افروز با شماست ؟ گفت بلى با ماست . ملك ارغنوس ازين سخن خرم شد و گفت امشب اينجا باشيم و فردا در اول روز كوچ كنيم و برويم . جهران گفت چنين كنيم . لحظه‌يى آنجا بود . بعد از آن برخاست و بيرون آمد و بلشكرگاه خود آمد . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه اين ملك ارغنوس ملك ميلاس شهر بود و اين ميلاس شهر عظيم بزرگ بود ؛ هرچند كه مال بملك عسطور مىداد اما اين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 581 | مولانا محمد بن احمد بيغمى