تا حكم او چه باشد و ملك عماسيه را بكه دهد . چون اول روز شد صد هزار خلق از شهرى و لشكرى در سلاح رفتند و جمله گرد جهانافروز برآمدند و جهانافروز را در ميان گرفتند و جهانافروز بجان و دل ميكوشيد تا بسيارى بكوشيد . چون خلق بسيار بودند و ميان شهر بود و جاى حركت كردن نبود ، جهانافروز را از مركب پياده كردند و بسيار طعن و ضربى برو زدند و عاقبت فروريختند و او را گرفتند و محكم بربستند . خبر به جهران وزير كردند كه جهانافروز را گرفتند . جهران فرمود تا بندى گران بر دست و پاى او نهادند و در خانهيى او را محبوس كردند ، و جهران پيش گلنار آمد و گفت اى ملكه بلايى عظيم « 1 » درين مملكت آوردى ! آنكس كه برادر ترا كشته بود در عماسيه آوردى و پدرت را نيز كشت . اما اكنون گرفتار شد ، چه ميگويى ؟ چه بايد كرد ؟ بگو تا چنان كنيم . گلنار گفت شدنى شد ، بنگريد كه اكنون مصلحت چيست ؟ جهران گفت مصلحت درآنست كه اين دختر را دست و گردن بسته پيش پدرش بريم تا حكم او چه شود . حاليا بنقدا ملك را در خاك بايد كردن و بعد از آن به كارهاى ديگر مشغول بايد شدن . جهران بيرون آمد و بدفن ملك قنطروس مشغول شد و ملك قنطروس را چنانك رسم و قاعدهء ايشان بود در خاك كردند و بعزاى ملك مشغول شدند .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه جهانافروز زخم داشت و دربند بود و هركسى او را جفايى مىكردند . برين قصه چند روز بگدشت ، جهران وزير گفت اكنون مصلحت درآنست كه جهانافروز را برداريم و رو بر بيعاى قيصر كنيم . جهران وزير كارسازى كرد و آنچه از لشكرى بود با مال و نعمت بسيار بر داشتند و جهانافروز را بسته و خسته در محفهيى كردند و سنبل خادم را هم بسته از شهر عماسيه بيرون آمدند و شهر عماسيه را به گلنار بگداشتند و رو بلشكرگاه ملك عسطور روم بنهادند .
اما ملك عسطور در جاى مشهور فرود آمده بود و نامه در اطراف روم فرستاده
هامش
( 1 ) - در اصل : بلايى عظيم .