اما مؤلف اخبار روايت كند كه آنجا كه جهانافروز حرب مىكرد ، در آن شب بقرب پنج هزار مرد بجمع آمده بودند و جهانافروز حمله بر حمله مىبرد و مرد ميكشت .
ناگاه غلبه كردند و سنبل را گرفتند . نعره برآوردند كه اين يكى را گرفتيم . جهان افروز چون معلوم كرد كه سنبل را گرفتند ، گفت اكنون بيم رسوايى [ با ] شد كه سنبل گرفتار شد . بسيار جهد كرد تا بدر رود ، ندانست كه راه دروازه از كدام طرف است و نيز نمىتوانست كه از ميان بدر رود ، البته از هر سويى حمله مىكرد و مرد بر مرد مىانداخت ، از طرف ديگر مىآمدند و جوانب او را گرفته بودند . راوى گويد كه در آن نيمشب غوغاى عظيم در شهر عماسيه افتاد كه ملك قنطروس را امشب كشتهاند . مردم شهر عماسيه از خانها بيرون آمدند و از هر طرف مىدويدند و بدان جنگجاى جمع مىآمدند .
اما راوى گويد كه چون سنبل را گرفتند ، در حال او را پيش جهران وزير آوردند .
جهران با سنبل گفت اين چه حالتست ؟ ملك را كه كشت ؟ سنبل گفت اين دختر كه در حرم بود ! گفت چرا كشت و اين قصه چون بود ؟ سنبل گفت كه ملك قصد وصال او كرد ، عمود بر كلهء سرش زد و مغزش در خاك انداخت و مرا نيز گرفت و ميخواست كه بكشد . من زينهار خواستم ، گفت من دختر قيصر رومم ، جهانافروز كه اين همه كارها در عالم كردهام ، و خود را بزنى بفيروز شاه دادهام ، و ميراق را نيز من كشتم و هركس كه به قصد در من نگاه كند مغزش برآرم . اكنون حكايت اينست كه گفتم . جهران وزير را چون معلوم شد كه جهانافروز است كه كشندهء ميراق است و پدر را نيز بكشت ، در حال سوار شد و بدان موضع آمد كه جهانافروز در حرب بود . حكم كرد كه در شهر عماسيه را بربستند و خلق شهر را گفت نوعى كنيد كه اين دختر كشته نشود و او را زنده بگيريد كه او دختر ربيعاى قيصر است ، و قنطروس بهلاك آمد . اكنون مملكت از آن قيصر است و بىحكم او نتوانيم دختر او را كشتن . اولى در آنست كه او را زنده بگيريم و پيش ملك عسطور بريم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 578
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٧٨