بدر اندازم ، كه چون بر روى صحرا افتم از ده هزار سوار انديشه ندارم . سنبل گفت آنچه خواستى جمله هست . بيا تا ترا بزرادخانه برم تا آنچه خواهى بردارى كه زرهخانهء ملك هم درين ايوانست . سنبل را سوگند داد كه خيانت نكند و عداوت نورزد . سنبل شمع برداشت و در پيش افتاد و جهانافروز در عقب او روانه شد تا بسلاح [ خانه ] آمد كه هم در آن حوالى بود . در آن زرادخانه برگشودند كه بيشتر اين كليدها در دست او بود . كليد خزينه هم در پيش او بود . جهانافروز در آن زرادخانه شد و آنچه ميخواست برداشت و بر خود ساز داد و وجود خود را در زير آهن و فولاد پنهان كرد و از آن خانه بيرون آمدند . سنبل در پيش افتاد كه تا بر بام شدند و بامببام مىجستند . كمند با خود داشتند كه از زرادخانه بيرون آورده بودند . همچنين ميرفتند تا بدان موضع رسيدند كه مركبان بسته بودند .
بخم كمند بشيب رفتند و در ميان آن مركبان درآمدند . مركبى كه جهانافروز را قبول افتاد بگزيد و زين برنهاد و در آن موضع سه كس خفته بودند . هرسه را بكشتند و جهانافروز سوار شد و با سنبل گفت اى سنبل خيلى كرم كردى و مرا در كارها يارى دادى و من حق ترا فراموش نخواهم كردن . اكنون ترا يك كار ديگر بايد كردن تا كارها را تمام كرده باشى . سنبل گفت بجان فرمان برم ، بهرچه فرمايى ايستادهام . جهانافروز گفت راه دروازه به من بنما كه تا خود را بيرون شهر اندازم .
اگر با من بيايى ببرمت و اگر بازگردى هم تو دانى . سنبل گفت اى ملكه اكنون من اينجا نتوانم بودن ، البته با تو بيايم . جهانافروز گفت روا باشد . پس سنبل در پيش افتاد و روانه شد و جهانافروز غرق پولاد در عقب او روانه شد و قدم در ميان شهر عماسيه نهادند . سنبل گفت اى ملكه در دروازه بسته خواهد بودن و البته خلقى در پس دروازه باشند . جهانافروز گفت تو در دروازه به من بنماى چون من آنجا برسم كار خود پيش برم . تا در ميان شهر رسيدند .
تقدير خداى تعالى چنان بود كه در عماسيه سيصد مرد عسس بودند كه به حكم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 576
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٧٦