ملك قنطروس شب همه شب گرد شهر ميگشتند . از آن جمله پنجاه عسس با چراغ و فانوس و مشعله رسيدند و نظر ايشان بر جهانافروز افتاد . سوارى ديدند غرق پولاد ، بر چنان مركبى سوار و خادمى سياه در عقب به هيبت تمام ميرفتند . سر راه برايشان گرفتند كه هى چه كسانيد و كجا ميرويد ؟ جهانافروز هيچ جواب نداد اما شمشير بركشيد و بريشان حمله كرد . يكى را تيغى بر فرق زد كه تا كمر درهم بدريد و يكى را بر ميان زد و چون خيار بدونيم كرد و يكى را بر گردن زد و سرش در خاك انداخت . فغان از آن قوم برآمد و نعره زدند . جمعى ديگر از آن عسسان از عقب رسيدند و آن حال بديدند حمله كردند و جمعى ديگر از پيش رسيدند ، چون معلوم كردند حمله كردند . بيك لحظه آن سيصد عسس آنجا حاضر شدند و جنگ پيوسته شد و جهانافروز جنگ مىكرد تا بيست كس را از آن قوم بكشت .
ايشان گفتند كه اين رستمدستان و سام نريمانست ! كه درين نيم شب درين شهر پيدا شده است ! امير عسس گفت كه ملك قنطروس را خبر بايد كردن تا معلوم كند . جمعى از آن قوم بدويدند و بر در ايوان ملك آمدند و فرياد برآوردند . پاسبانان و خدمتكاران بشنيدند و گفتند كه ملك در حرم است . شايد كه در خواب باشد .
گفتند كه اگر ملك را خبر نكنند تا اول روز اين سوار شهر را گرفته باشد . جملهء خدمتكاران ايوان بشنيدند ، غوغا در آن ايوان افتاد . گفتند ملك را خبر كنيد .
يكى گفت ملك امشب پيش آن دختر غريب بود ، آنجا طلب كنيد . رفتند كه تا آن خبر به سنبل گويند تا سنبل با ملك بگويد . چندانك سنبل را طلب كردند نيافتند . خادمى گستاخ سر در حرم كرد ، ملك را ديد افتاده و سر و مغز درهم خرد شده و جان داده . فرياد برآورد كه ملك را كشتهاند و هيچكس پيدا نيست ! در آن نيمشب اين خبر به گلنار كردند ، بيرون آمد و آن حال را بديد و بمرگ پدر فغان و زارى برآورد . جمله غرق پولاد شدند ، دويدند و اين خبر را به جهران وزير كردند . جهران سوار شد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 577
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٧٧