گفت اى سياه نابكار بيا و ببين كه حال ملك چيست كه بدين عمود مغزش بر خاك تيره انداختم . اگر سخن نشنوى ترا نيز بدين علامت بكشم . سنبل گفت ما تصور كرديم كه تو عروس باشى تو خود خونى بودهاى ، اكنون بگو كه ملك را چرا كشتى و از من چه ميطلبى ؟ همان پندار كه مرا نيز كشتى . جهانافروز گفت او را بدان جهت كشتم كه بىادبى كرد و چيزى از من مىطلبيد كه حد او نبود و نه لايق او بود . اى سنبل تو هيچ ميدانى كه من كيستم و نام من چيست ؟ با تو بگويم تا بدانى كه اگر برضاى من بودى ، جان ببرى و بجايى برسى كه دوانزده هزار خادم سفيد و سياه در حكم تو باشند و اگر فرمان نبرى همين لحظهات بعبرتى بكشم كه مرغ هوا را و ماهى دريا را بر تو گريه آيد . سنبل گفت آخر نگويى كه كيستى و به من چه كار خواهى فرمودن ؟ جهانافروز گفت اى سياه بدانك من جهانافروزم ، دختر ملك عسطور رومى ، هرچند كه از او بيزارم ، اكنون زن شاهزادهء ايران فيروز شاهم كه اكنون مدتى شد كه از شكارگاه ناپديد شد . سنبل گفت تو آن جهانافروزى كه ميراق را كشتى ؟ گفت بلى در آنوقت كه ميراق را كشتم هم در آن جنگ - گاه « 1 » زخمى خوردم و بديرى رسيدم و چند روز آنجا بودم ، از خدمتكارانم عيارى صغير نام رسيد و مرا در صندوقى كرد ، به شهر قيصريه مىبرد ، گلنار به من رسيد و مرا به عماسيه آورد كه تا كار بدينجا رسيد كه قنطروس را كشتم . اكنون من به قيصريه خواهم رفتن ، ترا نيز با من مىبايد آمدن تا محرم من شوى . سنبل چون بدانست كه او كيست ، كه آوازهء هنر او در روم معروف و مشهور بود ، در حال در خاك افتاد و پاى جهانافروز را ببوسيد و گفت اى شاهزاده معذور دار كه ترا نشناختم و ندانستم . مبادا كه در روى تو سخنى بگستاخى گفته باشم ، توبه كردم . اكنون رضاى تو چيست تا چنان كنم . جهانافروز گفت اى سنبل ، از براى من دستى سلاح بايد و يك مركب نيكو تا سوار شوم ، باشد كه جان خود را از اين شهر
هامش
( 1 ) - در اصل : جنگاه